موت ، بنابراين تحقيق ، عبارت است از قطع علاقهء روح و نفس از بدن ، و سبب موت عبارت است از اضمحلال و تلاشى بدن كه در اين صورت ، موت ، باعث قطع علاقهء نفس است . و چون نفس ، ذاتا از ماده مبرّا است ، قوهء فساد و اضمحلال در آن نيست و بسيط است ( غير مركّب از ماده و صورت ) به فساد بدن ، فانى نمىشود و باقى است .
حكماى مشّاء و اشراق به تجرد روح و نفس ناطقه از مادهء جسمانى معتقدند و نفس را اصطلاحا به حسب حدوث ، جسمانى و به اعتبار بقا ، روحانى مىدانند ، و از آن به : « جسمانيّة الحدوث و روحانيّة البقاء » تعبير نمودهاند كه به واسطهء فساد
شرح
جنس با آن كه تحصّل آن به فصل است ، مرتبهاى فرض كرد جدا از فصل كه همان مقام اعتبار جنسيت آن باشد ، ولى ماهيت در همهء مراحل ، به نور وجود متظاهر است نه آن كه به نور وجود ظاهر شود ، چون ماهيت ، نمود وجود و ثانيهء ما يراه الأحوال است . ملا صدرا اين قسم تعلق را اشد و اتم انحاى تعلقات مىدانند ؛
دوم : تعلق شىء است به امرى ديگر به حسب ذات و حقيقت كه ذات شىء و هويت آن به نام ذات ، به ذات « متعلق به » وابسته است ، مثل تعلق ممكن به واجب الوجود . نزد حقير ، اين تعلق ، اتم و اعلى و اشد اقسام تعلق است ؛ چون وجود قيوم واجب ، در حقيقت متقوم داخل است و اقرب است از ذات شىء به شىء ، و نمىشود معلول را خالى از علت لحاظ كرد و لو به نحو عدم الملاحظه ، به خلاف ماهيت كه مىشود آن را به نحوى از انحاى لحاظ ملاحظه كرد ؛
سوم : تعلق چيزى به امرى به حسب الذات و النوعيّة جميعا مثل تعلق عرض به جوهر كه با قطع نظر از موضوع ، هيچ عرضى به حسب ذات ، متحقق نمىشود و در نوعى از انواع داخل نمىگردد ؛ چون تشخص عرض به جوهر است ، و مفاض از ذات جوهر و شأنى از شئون آن محسوب مىشود ؛
چهارم : تعلق چيزى به چيز ديگر به اعتبار وجود و تشخص در حدوث و بقا ، نظير تعلق صورت به ماده . و اين قيد در اين قسم معتبر است كه چيزى به حسب وجود و تشخص در حدوث و بقاء به ذات متعلّق به - يعنى طبيعت متعلق به و نوعيت آن - تعلق داشته باشد ؛ چه آن كه صورت ، در تشخص به ماده احتياج دارد ، ولى نه مادهء معيّن بل بواحدة منها بالعموم ؛
قسم پنجم : تعلق نفس به بدن به مشرب تحقيق ؛
قسم ششم : تعلق نفس به بدن عند الجمهور مىباشد .