در بدن ، نظير سريان آب در برگ گل و سريان نار در فحم . موت به عقيدهء اين دسته از مردم ، سبب اضمحلال و فناى اين جسم لطيف سارى در بدن است .
متألّهان از حكما و محققان از اهل كلام ، نفس ناطقه و روح آدمى را جوهرى مجرد ، از علايق ماده دانند ، كه اين جوهر نفيس ، بالذات از ماده و لوازم آن مثل زمان و مكان و وضع و جهت و . . . مجرد است . و به حسب فعل ، از ماده مستغنى نيست و تعلق آن به بدن ، تعلق تدبيرى است ، و از ناحيهء بدن با آن كه بالذات تجرد دارد ، به كمالات لايق خود مىرسد و تعلق آن به بدن ، جهت تكميل و تكامل است .
به عبارت واضحتر ، روح ، براى نيل به مقامات و مراتب عاليه به بدن تعلق گرفته است . و تعلق روح به بدن و احتياج آن به جسم ، در مرتبهء ذات نفس مجرد ، مأخوذ نيست و در صميم ذات ، مجرد تام است . بنابراين مسلك ، روح و نفس ، در واقع به بدن تعلق دارد آن هم تعلق تدبير و تصرف . و چون ذاتا از ماده مبرّا است و از ماده تجرد دارد ، قائم به آن نيست بلكه بدن ، قائم به نفس است [ 1 ] .
شرح
[ 1 ] . نزد جمهور از حكما و محققان از اهل كلام ، تعلق و علاقهء نفس به بدن به حسب استكمال و كسب جهات معرفت و اكتساب فضايل است نه به حسب اصل وجود ؛ چه آن كه نفس ، بالذات نزد اين دانايان ، از جهات كونيه و مواد بدنيه مستغنى است ، و حاجت و نياز آن ، به حسب وجود تعلقى و از جهات اضافه به بدن است و لا غير و به حسب اصل وجود ، نيازى به جسم ندارد . و ليكن عندنا تبعا لصدر أعاظم الحكماء و العرفاء چون نفس ، به اعتبار اصل وجود در ابتداى ظهور و وجود ، عين مواد و صور جسمانى است - بلكه انزل از صور متعلق به مواد - و به واسطه حركت جوهرى و تكامل ذاتى به مقام تجرد مىرسد ، بلكه در برخى از ابناى وحدت به مقام فوق تجرد نايل مىگردد ، تعلق آن به بدن به حسب وجود و تشخص است و ليكن حدوثا لا بقاء .
بايد دانست كه تعلق چيزى به چيزى و حاجت آن به شىء ديگر بر چند قسم است :
اول : تعلق امرى است به امر ديگر به حسب ماهيت و معنا در مراتب وجود و انحاى كون و هستى ، مثل تعلق ماهيت به وجود . ماهيت در جميع انحاى وجود ، فانى در وجود است و براى آن ، مرتبهاى به حسب نفس الأمر فرض نمىشود كه از وجود بىنياز شود ، مبهم است غاية الإبهام . مىشود براى