قرار مىگيرد ، در حالتى كه جوهر ذات وى تام و از استعداد و جهت امكان و قوه مبرّا است ؟ اشكال مىنمود ، ايراد او تمامتر و اشكال او قابل دفع و ذب نبود .
شايد از باب آن كه همين اشكال به مرام خود او نيز در اين مسأله وارد بوده ، اصولا از تعرض به اين مطلب پرهيز نموده است .
اشكال اساسى بر مشهور ، همين است كه مقام عقل مجرد و موطن وجود دهرى صرف كه داراى جهت استعداد نيست و حالت منتظره ندارد ، صرف امكان ذاتى كافى است براى تحقق آن و صدور آن از مبدأ وجود و جود ، و در چنين حقيقتى نمىشود اضافه به ماديات حاصل شود . و گفتيم كه مقام نفسيت نفس همان مقام تعلقى است ، نه مقام تجردى تام و تمام با اضافهء عرضى زايد بر ذات به ابدان و جسمانيات ، چون حقيقت بىنياز از ماده به اعتبار اصل ذات ، نمىشود به اعتبار افعال ، به مواد و استعدادت و قوا محتاج باشد ؛ چه آن كه شىء مجرد تام ، به حسب نحوهء وجود از ماده و قواى مادى بىنياز است [ 1 ] و اين حالت از آن منسلخ نشود .
اما اين ايراد فيلسوف عصر صفوى - قدس اللّه روحه - كه فرمود : « لأنّ المقارنة فرع الوجود . . . » إلى قوله - عليه منّي التحية و السلام - : « لوجب أن يكون لوجوده إمكان سابق و مادة حاملة . . . و إمكان لمقارنة امر آخر . . . » اشاره است به تقرير حكيم اعظم افضل المتأخرين خواجه نصير - رضى اللّه عنه - در شرح اشارات ؛ شارح مقاصد اشارات فرمايد :
« . . . فالبدن ليس بمحلّ لإمكان حدوث النفس من حيث هو مباين لها . . .
و لا لإمكان فسادها أصلا ؛ بل إنّما كان مع هيئة مخصوصة موجودة
شرح
جميع اسماى الهيه گردد ، از اسماى تنزيهى و تشبيهى ، جلالى و جمالى و اما اين پرسش كه چرا انسان اين چنين است ؟ چون كه استعدادات در مرتبهء اسما و صفات ، يعنى استعدادات اعيان ثابتهء صور اسماى الهيّه غير مجعولند ، بلا مجعولية ذاته المقدسة الأحدية ، و إلى هنا ينتهي القول .
[ 1 ] . ايراد اساسى به مشهور از حكما در باب اعتقاد آنان به اين كه نفوس ناطقه ، روحانية الحدوث و روحانية البقايند همين است كه تقرير و تحرير شد .