تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المواعظ العددية — صفحة 71

مساهمون:

ص٧١
حمل مىكردند ، و درب خانهء نيازمندان را مىزدند ، و به آنها مىدادند . هنگامى كه به فقير كمك مىكرد چهره‌اش را مىپوشانيد تا او را نشناسد . زمانى كه به شهادت رسيد فقيران فهميدند كه او امام سجاد عليه السلام بوده است . هنگامى كه او را روى مغتسل گذاشتند بر پشت آن حضرت آثار كيسه [ مانند آثار بند شتر ] كه براى فقيران حمل مىكردند مشاهده مىشد . روزى آن حضرت لباسى از خز بر دوش داشت سائلى گوشهء آن را گرفت و به حضرت تعرض كرد . حضرت لباس را رها كرد و رفت . در زمستان لباس خز مىخريد و در تابستان آن را مىفروخت و پولش را صدقه مىداد . روز عرفه گروهى را ديدند كه از مردم درخواست كمك مىكردند . امام عليه السلام فرمود : واى بر شما در چنين روزى از غير خدا درخواست مىكنيد . در چنين روزى اميد مىرود كه جنين‌هاى در شكم مادران سعادتمند شود ؟ ! حضرت عليه السلام با مادرش غذا نمىخورد . به او گفتند : پسر رسول خدا شما نيكوترين مردم هستيد و از همه بهتر صله رحم را رعايت مىكنيد پس چرا با مادر غذا نمىخوريد ؟ فرمودند : دوست ندارم دست به لقمه‌اى دراز كنم كه قبل از من چشم مادرم به آن باشد . مردى به آن حضرت گفت : پسر رسول خدا من تو را بخاطر خدا بشدّت دوست دارم حضرت فرمودند : خدايا به تو پناه مىبرم كه به خاطر تو مرا دوست داشته باشند و تو از من نفرت داشته باشى . بيست سفر حج با شتر رفتند ولى يك تازيانه به حيوان نزدند وقتى شتر مرد دستور دادند شتر را دفن كنند تا حيوانات درنده او را نخورند . از يكى از كنيزان حضرت دربارهء او پرسيدند . گفت : توضيح بدهم يا خلاصه بگويم ؟ گفتند : خلاصه بگو . گفت : هرگز روزها برايش غذا نياوردم و شبها برايش بستر نياوردم . روزى به گروهى رسيدند كه به غيبت آن حضرت مشغول بودند . ايستادند و فرمودند : اگر راست مىگوييد خدا مرا بيامرزد . و اگر دروغ مىگوئيد خدا شما را بيامرزد . هرگاه كسى در جستجوى علم نزد حضرت مىآمد ، مىفرمود : مرحبا به وصيت
المواعظ العددية — صفحة 71 | الشيخ علي المشكيني / موسوى قافله باشى