حافظ :
نبود نقش دو عالم كه رنگ الفت بود * زمانه طرح محبت در اين زمان انداخت
محبت خالص : محبّت ؛ دوستى ، مهرورزى . غليان دل در شوق رسيدن به محبوب است كه موجب محو محب مىشود . مرتبهاى بالاتر از عشق . على رودبارى : محبت آن بود كه خويش را جمله به محبوب خويش بخشى و تو را هيچ باز نماند . « 1 »
جنيد : محبت امانت خداست . « 2 »
حلاج : محبت صفتى سرمدى و عنايتى ازلى است كه اگر اين نبود نه درايت كتاب ممكن و نه هدايت ايمان دست مىداد .
محو : پاك كردن نوشته و نقش آن ، پاك كردن حروف و نقوش از لوح . زدودن ، طمس ، زايل و معدوم كردن . ازاله وجود عبد و اثبات اشاره و تحقق آن بعد از محو يا كم و نابود و زايل و معدوم شدن اوصاف و عادات بشرى است . محو صفات و عادات و اثبات اوصاف قلوب و بازگشت به اصل خويش است .
در نزد صوفيه نفى صفحات بشرى است و نيز اثبات اوصاف قلوب را محو گويند . محو آن است كه خداوند انسان را از رؤيت نفس خود مبرا كند به نحوى كه اثرى از اعمال و آرزوهاى نفسانى باقى نماند .
عطار :
راه عشق او كه اكسير بلاست * محو در محو و فنا اندر فناست
مولوى :
دوزخ جاى كافران ، جنت جاى مؤمنان * عشق براى عاشقان ، محو سزاى نفس ما « 3 »
اى كه محو راه گشته ، از محو هم سفر كن * چشمى ز دل برآور ، در عين دل نظر كن « 4 »
هامش
( 1 ) . تذكرة الاولياء ، عطار ، ص 793 .
( 2 ) . همان ، ص 443 .
( 3 ) . ديوان شمس ، ج 1 ، ب 646 .
( 4 ) . همان ، ج 4 ، ب 21431 .