( 82 )
[ من خواهان اويم ، و او خواهان « من » ]
من خواهان اويم ، و او خواهان « من »
ما دو روحيم در يك بدن
ما از پيمان عشق باشيم
از ما براى مردم مثلها زده مىشود
پس چون مرا بينى ، او را بينى
و چون او را بينى ، مرا ديدهاى
اى سائل ( درويش ) اگر قصهء ما را ديدى
فرقى ما بين آن مگذار
روح او ، روح من است و روح من ، روح اوست
چه كسى دو روح را ديد كه در يك بدن حلول كرد « 1 »
( 83 )
[ اى دوستان من ، تدبير چيست ؟ ]
اى دوستان من ، تدبير چيست ؟
به دريا شدم و كشتى شكست
مرگم به آيين مسيح مىباشد
و نه « مكه » را مىجويم و نه سنت « مدينه » را
( 84 )
[ بر قلب بار نهادى ، آنچه بدن نتواند كشيد ]
بر قلب بار نهادى ، آنچه بدن نتواند كشيد
هامش
( 1 ) . شمس تبريزى گويد : اين سخن روحانيان است . تو كى ادراك كنى كه از هوا پرى ؟ از اين هواى شهوت نمىخواهيم ، آخر پيش از اين تغيير هوا كردهام كه هوا قاطع شهوت است . هوا چيزى است كه در آن حالت آن هوا بجنبد ، اگر صد حور پيش تو آرايند ، چنان نمايد كه تو را كه كلوخ ديوار ، آن وقت كه سخن حكمت شنوى يا مطالعه كنى ، آن هوا در جنبش مىآيد ، آخر هوا كو ، پرتو نور حجب است كه « للّه تعالى سبعون حجابا من نور » اكنون تو غرق هوايى ، از پرتو نور چگونه بحث كنى ؟ و اگر بحث كنى ، آن همه هوا باشد ، آن صوفى عمارمست باشد ، سر مىجنباند ، آن جنبش هوا باشد ، هوا كو و پرتو نور خدا كو ؟ ( تراژدى حلاج در متون كهن ، ص 347 ، به نقل از مقالات شمس تبريزى ) .