و قلب برمىدارد
آنچه تن آدمى نتواند
اى كاش نزديكتر بودم از كسى كه به شما پناه مىبرد
اى كاش چشمى بودم تا ببينم شما را
يا گوش شنوا بودم
( 85 )
[ بيانى است بيان حق ، تو بيانش هستى ]
بيانى است بيان حق ، تو بيانش هستى
و هر بيانى از او ، زبانش تو هستى
به سوى « حق » با « حق » اشاره كردم و هركسى
به « حق » اشاره كرد ، تو پشتيبانش هستى
به حقيقت حق اشاره مىكنى ، و حق ناطق است
و نيز هر زبانى تو را يارى داده است
اگر صفت « حق » براى « حق » آشكار بود
پس چرا مكانش را از مردم پنهان مىكند ؟
( 86 )
[ در شگفتم از تو و از خودم ]
در شگفتم از تو و از خودم
اى آرزوى آرزومندى
آنقدر به خودت نزديكم كردى ، تا اينكه
گمان كردم « تو » ، « من » ى
و در وجد پنهان شدم تا اينكه
از خود فانىام كردى
اى نعمتم در زندگانى
و اى آسايشم پس از مرگ
در هنگام ترس و آرامشم