يقتل » . « 1 » يعنى : هركه كشته شده ، زنده كنندش تا به مرگ خود بميرد ، وهركه مرد زنده كنندش تا آنكه كشته شود .
راقم حروف گويد : اين حديث بلكه حديث سابق نيز خالى از غرابت وصعوبت نيست ، چه از هر دو فهميده مىشود كه جميع افراد انسان ديگر بار زنده شوند وبه دنيا رجوع كنند تا آنانى كه به قتل از دنيا رفتهاند ، به موت از دنيا بروند ، وآنانى كه به موت از دنيا رفتهاند به قتل بروند ؛ وليكن از حديث أوّل همين فهميده مىشود كه آنكه به قتل رفته برگردد تا به موت برود ، وامّا آنكه به موت رفته برمىگردد تا به قتل برود مسكوت عنه است ، به خلاف حديث ثاني كه نصّ است در هر دو ، اعني : موت بعد قتل ، وقتل بعد موت مسبوقين به نشور ، يفعل اللّه ما يشاء بأهل القبور .
راقم حروف گويد : چون فهم قول حضرت « من قتل لم يذق الموت » توقّف دارد بر تحقيق معنى موت ، وهو مختلف فيه ، لهذا نقل مذاهب مختلفين كرده مىشود تا حقيقت معنى موت وكيفيّت آن ، ظاهر ، وفهم « من قتل لم يذق الموت » آسان گردد ، إن شاء اللّه تعالى .
بدان كه جمعى از متكلّمين بر آنند كه موت ، فعلى است از خدا ، يا از ملك موت ، كه اقتضا مىكند زوال حيات جسم را من غير جرح ، يعنى : بي آنكه جسم مجروح شود .
وپوشيده نيست كه اين تعريف به هر دو مذهب - اعني : مذهب تجرّد ومادّيّت نفس - تمام است ، وليكن جمع كثير از معتزله چون نفس انساني را جسم لطيف بخارى متكوّن از لطائف اجزاء اغذيه دانستهاند در كيفيّت قبض روح چنين گفتهاند :
چون ملك موت ، جسم لطيف هوايى است ، شبيه به نفس انساني كه جسم لطيف
هامش
( 1 ) تفسير عياشى 1 : 202 ، ح 162 .