بخارى است ، در وقت حضور اجل ، داخل دهن آدمي مىشود ، تا آنكه مىرسد به قلب أو ، پس مختلط مىگردد به روح أو ، وبيرون مىآيد از دهن در حالي كه روح با أو است .
وبناى اين مذهب بر مادّيّت نفس انساني است .
وآن جمعى كه قائلاند به تجرّد أو ، چون أعاظم حكماء الهيّين ، وأكابر صوفيّهء عارفين ، وجمع كثير از متكلّمين از قدماء علماء اماميّه - مثل ابن بابويه ، وشيخ مفيد ، وسيّد مرتضى ، وخواجة نصير عليهم الرحمة ، وبنى نوبخت وغزالى وفخر رازي وغيرهم - بر آنند كه حقيقت موت عبارت است از عدم تصرّف نفس در بدن ، وقبض ملك موت عبارت است از افاضهء عدم بر قوّتهاى اين بدن ، در حال قطع تعلّق نفس .
پس ظاهر شد كه بنا بر جميع اين مذاهب مذكوره ، مقتول ، ذوق موت نمىكند ، چه موت بر جميع اين مذاهب فعلى است از خدا يا از ملك موت ، وقتل مقتول نه فعلى است از خدا ، ونه از ملك ، بلكه فعلى است از قاتل ، لهذا خون أو مباح ، واز أو قصاص كنند ، تا من بعد مرتكب چنين فعلى نشود .
واز آنچه به حيطهء تصرّف آمده فهميده شد كه موت وقتل غير هماند ، چنان كه آيات وروايات سابقه نيز دلالت بر آن دارد ، ولهذا حضرت باقر عليه السّلام در جواب سؤال سائل : من قتل أمات ؟ فرمود : « لا ، الموت موت ، والقتل قتل » چه موت فعلى است از خدا بىواسطه يا به واسطه
قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ
« 1 »
وقتل فعلى است از قاتل ، چنان كه در حديث هرمس أكبر - به روايت أرسطو - سبق ذكر يافت ، در آنجا كه گفت : چون مخلوقى قتل ديگرى نمايد ، ملائكهء آسمان در حضرت بارى ، زارى كنند كه فلان بندهء تو در قتل بندهء ديگر تشبّه به تو كرد ، چه فعل
هامش
( 1 ) سجده : 11 .