قسمت دوم نامه
4 - بله از تمام آنچه آسمان سايه بر آن افكنده است ( از مال دنيا ) فدك در دست ما بود كه گروهى ( سه خليفه ) بر آن بخل ورزيدند ( به غصب از دست ما گرفتند ) و ديگران ( امام عليه السّلام و اهل بيتش ) بخشش نموده از آن گذشتند ، و خداوند نيكو داورى است ( كه بين حقّ و باطل حكم خواهد فرمود و فدك نام يكى از قريههاى يهود بوده كه مسافت بين آن و مدينه دو منزل و بين آن و خيبر كمتر از يك منزل بوده ، و داستان غصب فدك و تظلّم حضرت فاطمه عليها السّلام و شكايت آن معصومه از ستمى كه به او روا داشتند در كتابهاى تازى و فارسى بيان شده و ما براى روشن شدن مطلب شمهّاى از آنچه شارح بحرانىّ در اينجا نگاشته گوشزد مى نماييم : فدك مخصوص حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله بود ، زيرا چون خيبر « نام شهرى كه تا مدينه از سمت شام سه روز راه بود » فتح شد اهل فدك نصف آن را و به قولى تمام را به صلح و آشتى تسليم نمودند ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آن قريه را در حيات خود به فاطمه عليها السّلام بخشيد ، و از طرق مختلفه در اين باب روايات رسيده ، از جمله از ابى سعيد خدرىّ « كه مورد وثوق و اطمينان رجال دانان است » روايت شده كه چون آيهءوَ آتِ ذَا الْقُرْبى حقَهَُّ وَ الْمِسْكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ « س 17 ى 26 يعنى حقّ خويشاوند و بى چيز و رهگذر را اداء كن » از جانب خدا به پيغمبر اكرم رسيد آن حضرت فدك را به فاطمه عليها السّلام داد ، و ابو بكر كه خليفه شد خواست آن را بگيرد فاطمه عليها السّلام به او پيغام داد كه فدك از آن من است كه پدرم به من بخشيده ، و امير المؤمنين عليه السّلام و امّ ايمن « مربيّه و آزاد شدهء پيغمبر اكرم » بر آن گواهى دادند ، ابو بكر گفت : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرموده ما گروه پيغمبران باهل خود ميراث ندهيم ، آنچه باقى گذاريم صدقه و بخشش است ، و فدك مال مسلمانان بوده در دست آن حضرت كه در كار امّت و راه خدا صرف مى نموده من نيز در همان راه صرف مى نمايم ، پس فاطمه عليها السّلام چادر بر سر انداخته با بعضى از خدمتكاران و زنان خويشاوند خود به مسجد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آمدند و ابو بكر و بسيارى از مهاجرين و انصار حاضر بودند ، و در ميان پردهاى آويختند ، آنگاه بناليد و زاريد بطورى كه همه گريستند ، پس از آن زمانى دراز خاموش ماندند تا جوش و خروش مردم آرام گرديد ، پس خطبهاى دراز بيان فرمود از جمله : اى پسر ابى قحافه تو از پدرت ميراث مى برى و من از پدرم ارث نمى برم بعد رو بقبر مقدّس پدر بزرگوارش نموده از امّت اظهار رنجش و درد دل نمود ، راوى گويد : هيچ روزى ديده نشده بود كه زن و مرد مدينه بيش از آن روز گريسته باشند ، پس به مسجد انصار توجهّ نموده با آنان هم سخنانى فرمود ، از جمله : بدانيد من شما را مى بينم كه