تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 117

مساهمون:

ص١١٧
بمنبر رفته معاويه را بخلافت نصب كرد ، چون اين خبر در كوفه به آن حضرت رسيد دلتنگ شده برخاست و براى مردم اين خطبه را خواند ) : ( 1 ) ستايش مخصوص خداوند است هر چند روزگار بليهّء بزرگ و پيش آمد بسيار سخت پيش آرد ( مقصود حضرت اين است كه ستايش خداوند در هر حال خواه در وقت خوشى و خواه در وقت سختى لازم است ( 2 ) و گواهى مى دهم كه نيست خدائى مگر خداى يگانه كه شريك ندارد و نيست معبودى سواى او ، و محمّد بنده و فرستادهء او است ، خداوند بر او و آلش درود فرستد . ( 3 ) و بعد ، نتيجهء نافرمانى نصيحت كنندهء مهربان كه ( بهر چيز ) دانا و با تجربه است حسرت و اندوه است و در پى آن ندامت و پشيمانى ، ( 4 ) و من در اين حكميّت ( چون زيان آن را مى دانستم ) امر و رأى خود را با خلاصهء آنچه در نظر داشتم براى شما بيان كردم ( شما گفتارم را پيروى نكرديد به پشيمانى گرفتار شديد كه سودى ندارد ) « لو كان يطاع لقصير أمر » اى كاش امر و رأى قصير پيروى مى شد ( اين جمله ضرب المثل مشهور عرب است براى كسانى كه نصيحت ناصح را نشنوند و به پشيمانى مبتلى گردند ، و قصهّء آن اينست كه جذيمهء أبرش پادشاه حيره با عمرو ابن ظرب پادشاه جزيره جنگ كرد و او را بقتل رسانيد ، پس از عمرو دخترش زبّاء جانشين پدر شد و در صدد خونخواهى پدر بر آمده خواست با جذيمه كار زار نمايد خواهرش زبيبه او را منع كرد ، پس زبّاء بفكر افتاد كه با مكر و حيله انتقام پدر را بگيرد ، نامه‌اى به جذيمه نوشت كه من زنم و زنان را پادشاهى نشايد و از شوهر ناگزيرند ، و من غير از تو كسى را براى همسرى نمى پسندم و اگر بيم سرزنش مردم نبود خودم بسوى تو مى آمدم ، پس اگر قدم رنجه فرمايى مملكت مرا از آن خود خواهى يافت ، چون نامه به جذيمه رسيد با بزرگان اصحابش مشورت كرد همه او را به اين سفر تشويق نمودند مگر قصير ابن سعيد كه فرزند كنيز او و مردى بسيار با هوش و تدبير بود كه هيچ گاه جانب احتياط را فرو نمى گذاشت ، از روى فراست حدس زد كه بايد حيله‌اى در اين دعوت باشد ، لذا با رأى اصحاب جذيمه مخالفت كرد و او را از اين سفر منع نمود ، ليكن جذيمه به گفتار او اعتنائى نكرده با هزار سوار حركت كرد ، چون نزديك جزيره رسيد لشگر زبّاء او را استقبال نمودند ولى احترام زيادى نديد ، قصير اشاره كرد كه برگرد و به نزد زبّاء نرو كه من در اين كار مكر و حيله مى بينم ، جذيمه باز اعتنائى به گفتهء او نكرده چون وارد جزيره گشت ، او را كشتند ، آنگاه قصير گفت : لو كان يطاع لقصير أمر و اين سخن در ميان عرب ضرب المثل شد ، خلاصه مقصود حضرت آنست كه اى كاش رأى و انديشهء