زيرا كه ناشى است از تميّز عقلي ، پس معتقدات من همه حقّ باشد .
وصورت اين استدلال اگر چه در اوّل حال به حليه كمال آراسته پنداشت لكن چون به ميزان عقل « 1 » در آورد ، وزنى نداشت .
پس باز ، خود را در پله معارضه انداخته ، از نفس پرسيدم كه : اعتقاد تو در حق مجتهد چيست ؟ تواند بود كه خطائى در معتقدات خويش از أو واقع شود يا نه ؟
نفس اختيار شقّ اوّل كرد ، پس بدو گفتم كه : بدين تقدير ، دليلي كه براي حقّيت معتقدات خويش ترتيب دادى ، حقّ نباشد ، چه هر كه واقع الخطا باشد ، جملهء معتقدات أو يقين نشايد كرد كه بر صواب ومطابق واقع باشد واين قياس ، منتج اين است كه : جملهء معتقدات مقلّد حقّ نباشد .
ونيز بر تقدير حقّيت دليل مذكور ، لازم آيد كه معتقدات هر ملّت وديني حقّ باشد به عين جريان دليل مذكور .
پس نفس از جواب ، عاجز آمد وجوش وخروشى كه داشت وچون شعله ، سركشى مىكرد ، فرو نشست واز پاى درآمد ومرا چون صورت فانوس خيال سرگردان وادى تحير وتفكر نمود .
پس دست به كلام هادي المضلّين زدم وبه جهت استشفاى مرض حيرت ، فال گشودم صورت آية كريمه
وَجاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ
« 2 » در ديده رمد كشيده جا نمود ، پس نظر كردم به تفاسير محقّقين كه در بيان اين آية فرموده بودند فهميدم كه حكم آية مذكوره ، عام است ، مر هر بالغى وعاقلى را علما وعملا .
وچون رخصت ضمني در حقّ اجتهاد يافتم ، پس كتب محقّقين اشاعره ومعتزله وفلاسفه واماميه وصوفيه وتفاسير وأحاديث مختلفة الرواية را جمع نموده ، راه ديد وبازديد بر ابناي زمان كه غولان طريق يكديگرند بستم وخود را از لباس هر مذهب عريان ساخته در كنجى نشستم وخود را مركزى دانستم پرگاروار بر صفحات صحف مذكوره بر سبيل تسوية النسبة ، سير ودور مىكردم وطريق سلوك مىپيمودم تا آن كه نقطه آخر دايره به اوّل رسيد ، واز تتبّع وتصفّح كتب معقوله ومنقوله مستغنى گرديده ، وأكثر مسائل معقوله ومنقوله را متناقض يكديگر ديدم الّا چند مسأله كه بر حقيّت آن متّفق يافتم ، أنبيا وأوليا وحكما وعلما وكافّه عقلا را .
هامش
( 1 ) . خ ل تأمل .
( 2 ) . حجّ ( 22 ) آية 78 .