جلال ظاهر وپنهان است .
روى بنما ووجود خودم از ياد ببر * خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
هوشمندان اسرار عالم ملكوت كه عجالتا در كنج ويرانهء محنتآباد دنيا محبوسند ، البتة هميشه به ياد وطن مألوف ، وخوشدل وسرگرم به اميد وصل محبوبند .
تو را ز كنگره عرش مىزنند صفير * ندانمت كه در اين دامگه چه افتاده است
كه اى بلند نظر شاهباز سدرهنشين * نشيمن تو ، نه اين كنج محنتآباد است
هر كسى كو دور ماند از أصل خويش * زود جويد روزگار وصل خويش
اين قدر در شهر تن ماندى أسير * كان وطن يكباره رفتت از ضمير
رو بتاب از جسم وجان را شاد كن * موطن اصلى خود را ياد كن
تا بچند اى شاهباز پرفتوح * بازمانى دور از إقليم روح
حيف باشد از تو اى صاحب نظر * كاندرين ويرانه ريزى بال وپر
تا بكى اى هدهد شهر سبا * در غريبى مانده باشى بسته پا
جهد كن اين بند از پا باز كن * بر فراز لامكان پرواز كن
تا بكى در چاه طبعى سرنگون * يوسفى يوسف بيا از چه برون
يوسفا آمد رسن در زن تو دست * از رسن غافل مشو بيگه شده است
در رسن زن دست وبيرون شو ز چاه * تا ببينى بارگاه پادشاه
اين فقرا هميشه در فكر آخرت وذاكر حقّند ، ومنوّر به تجلّيات از عالم غيب ، ومستشرق به أنوار طلعت بىمثال حىّ قيّومند . « بطلعتك في ساعير وظهورك في جبل فاران ، بربوات المقدّسين ، وجنود الملائكة الحافّين ، وخشوع الملائكة المسبّحين . » « 1 »
خانهء درويش چون باشد خراب * پر بود از نور ماه وآفتاب
در بيابان چون در وديوار نيست * لاجرم در وى بجز أنوار نيست
لكن شاهدان طلعت عالمتاب ، قلوب مؤمنين موحّدين است ، نه چشم سر وأوهام مردمان بىخرد مشبّهين ، كه خالق را از مخلوق فرقى نكنند وبه گفتهء حكيم شيرازي ، مبدأ مقدّس را
هامش
( 1 ) . مفاتيح الجنان ، دعاى سمات .