دوم ، بيان حقيقت روح انسان ، واثبات تجرّد آن كه معاد موقوف بر آن است ؛ زيرا اگر روح مجرّد وباقي نباشد ، معاد بايد به اعادهء معدوم باشد ، وگرنه ايجاد موجودى أجنبي از موجود اوّل اعادهء آن نخواهد بود واعادهء معدوم هم كه محال است ، پس بايد ملتزم شد به بطلان معاد در صورتي كه عقلا وشرعا ، بقاء نفوس انسانية ، بلكه وحوش ثابت است ، كه در قرآن مىفرمايد :
وَإِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ
« 1 » پس معاد اعادهء معدوم نيست ، بلكه تعلّق روح است به بدني كه مثل بدن سابق است از جهت صورت وعين آن است از جهت مادّه .
اما نسبت به مطلب اوّل كه تعيين مراد از روح مسؤول عنه است ، پس گوييم : بين مفسّرين اختلاف است واحتمالاتى دادهاند وآرائى دارند .
بعضي گفتهاند : مراد روح انساني است كه مايه حيات وزندگانى مىباشد ودر فارسي ، روانش نامند ، واين سؤال در اثر تلقين يهود بوده كه به قريش گفتند :
پرسش كنيد حضرت محمّد صلّى اللّه عليه وآله را از سه چيز ، اگر به دو چيز آنها پاسخ داد واز جواب نسبت به سومى سكوت نمود وخوددارى كرد ، بدانيد پيغمبر است . بپرسيد أو را از أصحاب كهف ، واز ذي القرنين واز روح .
پس آنها از آن حضرت سؤال نمودند ، وآن حضرت به فاصلهاى ، قصّهء أصحاب كهف وذي القرنين را بيان فرمود ، واز روح به نحو ابهام واجمال ذكرى شد :
قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي
، يعنى روح كار خداوند است وعقول بشر قاصر از درك حقيقت آن است ، به جهت اين كه استعداد وعلم آنها كم است ؛
وَما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا
.
لكن اين روايت « 2 » به كيفيّت حقيقت مرويّه ، از جهاتى مورد طعن واقع شده است :
أولا ، معرفت روح كه مرجعش به فعل خداوند وامر تكويني پروردگار است ، مشكلتر از معرفت ذات حقّ متعال نيست ، ومقام روح كه مخلوقى از مخلوقات است ، أعظم از مقام مقدس حضرت ربّ العزة نمىباشد ، ودر بيان معرفت خداوند به آثار وصفات ، بلكه به عنوان ذات ، مثل
اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ
« 3 » ، يعنى ذات خداوند نور حقيقي وحقيقت وجود
و
هامش
( 1 ) . تكوير ( 81 ) آيهء 5 .
( 2 ) . تفسير فخر رازي ، ج 21 ، ص 36 .
( 3 ) . نور ( 24 ) آيهء 35 .