باب شوق
قال الله عز و جل :
مَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ اللَّهِ ، فَإِنَّ أَجَلَ اللَّهِ لَآتٍ .
« 1 » كسى كه اميد به لقاء الله دارد بداند كه هنگام مرگ موعدى كه خدا تعيين كرده ، فرا مىرسد .
وجه استشهاد خواجه به اين آيهء شريفه از آن جهت است كه شوق سالك در طلب لقاء خداوند است و ناگزير لقاى حق براى كسى كه مشتاق است با فناى از خود حاصل مىشود . به قول مولوى :
نه چنان مرگى كه در گورى روى * مگر تبديلى كه در نورى روى
مرگ را بگزين و بردر اين حجاب * بىحجابت بايد اسرار لباب « 2 »
بديهى است كه مراد از مرگ ، در اينجا مرگ حقيقى است كه سالك را به نورستان لقاى يار مىبرد . نه گورستان .
خواجه با استشهاد از اين آيه در ترعيف باب شوق مىنويسد :
الشوق هبوب القلب الى غائب ، و فى مذهب هذه الطائفه علّة الشوق عظيمة ، فأنّ الشوق أنما يكون الى الغالب ، و مذهب هذه الطائفة انّما قام على المشاهدة ، و لهذه العلّة لم ينطق القرآن باسمه . شوق ميل و خيزش قلب به سوى چيزى است كه غائب است و اين علت و عيب بزرگ شوق در مذهب متصوفه است . زيرا شوق زمانى است كه مشتاق اليه از نظر مشتاق غائب باشد ، حال اينكه مذهب اين طائفه بر مشاهده استوار است . و به خاطر همين عيب و نقص است كه در قرآن كريم نامى از شوق برده نشده است .
بناى اهل تصوف بر آن است كه خداوند بر همهچيز حاضر و گواه است ، مانند اين آيات :
« إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ »
« 3 » يا
« أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ »
و نقطهء آغاز در هر امرى فناى در افعال است و نهايت آن فناى در ذات است . فنا در
هامش
( 1 ) . عنكبوت / 5 .
( 2 ) . مثنوى ، دفتر ششم ، بيت 738 و 739 .
( 3 ) . حج / 17 .