بود از من گرفته شد .
باز از اصحاب پيغمبر كه بعضى از آنان هم اكنون زندهاند و بعضى مردهاند گرد من جمع شدند و همان را گفتند كه در جريان مشابه قبلى گفته بودند و من نيز از گفتار پيشين خود تعدى نكردم و آنان را بصبر و آرامش و يقين دعوت كردم كه ميترسيدم مبادا اجتماعى تباه شود كه رسول خدا با سياستى عميق آن را تشكيل داده گاهى به نرمى و گاهى بدرشتى و گاهى به بخشش و گاهى با شمشير تا آنجا كه مردم در حال حمله و گريز بودند و شكمهاشان سير و سيرآب بودند همگى لباس و فرش و رو انداز داشتند ولى با خانواده پيغمبر در اطاقهاى بىسقف زندگى ميكرديم و در و پيكر خانههاى ما از شاخههاى خرما و مانند آن بود نه فرشى داشتيم و نه رو اندازى بيشتر افراد خانواده فقط يك جامه داشتند كه بنوبت از آن استفاده ميكردند و غالبا شبها و روزها را با گرسنگى بسر مىبردند و گاهى هم كه از غنائم جنگى آنچه را خداوند مخصوص ما قرار داده بود و ديگرى حق استفاده از آن را نداشت بدست ما رسيد .
رسول خدا ثروتمندان و ارباب نعمت را به منظور دلجوئى از آنان بر ما مقدم ميداشت و خمسش را به آنان ميداد يك چنين اجتماعى را كه رسول خدا با اين خون دل فراهم آورد من از همه سزاوارتر بودم كه نگذارم از هم بپاشد و براهى نكشانم كه روى نجات نه بينند و تا پايان عمر گرفتار باشند و من اگر آن روز خود را كانديد خلافت ميكردم و مردم را به يارى خويش نميخواندم مردم در بارهء من يكى از دو كار را ميكردند يا پيروى از من ميكردند و با مخالفين ميجنگيدند و اگر عده شان كم بود طبعا كشته ميشدند و يا مردمى از يارى من سرباز ميزد و بواسطهء سرباز زدن و تقصير در يارى من و خوددارى از اطاعت من كافر مىشدند زيرا ميدانست كه موقعيت او و من مانند موقعيت هرون است و قوم موسى و چنانچه با من مخالفت بورزد و
الخصال ( فارسي ) — صفحة 425
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٤٢٥