و بر اين مصيبتى كه بلافاصله و بدنبال گرفتارى پيش رسيد شكيبا شدم .
سپس روى باصحاب كرده فرمود : مگر چنين نبود ؟ عرضكردند ، چرا ؟ يا امير المؤمنين .
( و اما مورد سوم : ) اى برادر يهود كسى كه پس از پيغمبر براى خلافت به پا خواست همه روزه كه مرا ميديد از من عذر خواهى ميكرد و بر خلاف آنچه حق مرا غصب كرده و بيعت مرا شكسته با من رفتار ميكرد و از من حلاليت ميخواست كه او را بحل سازم من با خود ميگفتم خلافت چند روزهء او ميگذرد و سپس حقى كه خداوند براى من قرار داده است به آسانى به من باز ميگردد بدون اينكه در اسلام نو بنياد و نزديك به زمان جاهليت حادثهء ايجاد نموده و در مطالبهء حق خويش نزاعى به راه اندازم تا يكى بصداى من جواب مثبت دهد و ديگرى پاسخ منفى و در نتيجه كار منازعه از گفتگو گذشته و بمرحله عمل درآيد و مخصوصا كه جمعى از خواص اصحاب پيغمبر را كه به خوبى ميشناختم و خير خواه خدا و رسول و قرآن و اسلام بودند پنهان و آشكار بنزد من در رفت و آمد بودند و مرا دعوت ميكردند كه حق خود را باز پس بگيرم و آمادگى خود را براى فداكارى در راه اداى بيعتى كه از من به گردن آنان بود اعلام مىكردند من ميگفتم آرام باشيد و اندكى صبر كنيد شايد خداوند بدون جنگ و خونريزى و به آسانى حق از دست رفتهء مرا به من باز گرداند كه پس از وفات پيغمبر بسيارى از مردم به شك افتادند و افراد نااهلى بخلافت طمع بستند و هر قبيله اى ميگفت كه بايد فرماندار از ما انتخاب شود و هدف مشترك همه اين بود كه زمام امر بدست من نباشد چون عمر زمامدارى اولى به آخر رسيد و مرگش فرا رسيد زمام كار را پس از خود بدست رفيقش سپرد .
اين هم مانند گذشته گرفتارى ديگرى براى من شد و دوباره حقى كه خداوند براى من قرار داده
الخصال ( فارسي ) — صفحة 424
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٤٢٤