تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الخصال ( فارسي ) — صفحة 673

مساهمون:

ص٦٧٣
بازگشت رسول خدا فرمود او را كشتى ؟ عرض كرد ديدمش كه در حال نماز است فرمود اى عمر برو و او را بكش عمر بازگشت حضرت فرمود او را كشتى ؟ عرض كرد ديدمش كه نماز ميخواند فرمود من شما را دستور مىدهم كه او را بكشيد و شما مىگوئيد او را در حال نماز ديديم ؟ فرمود يا على برو و او را بكش چون من رفتم فرمود اگر او را بيابد خواهد كشت من بازگشتم و گفتم يا رسول الله كسى را نيافتم فرمود راست گفتى و اگر تو او را مييافتى حتما او را مىكشتى گفتند به خدا كه آرى شنيديم فرمود شما را به خدا قسم مىدهم آيا در ميان شما بجز من كسى هست كه رسول خدا در بارهء او فرموده باشد هم چنان كه در بارهء من فرموده ( براستى دوست تو در بهشت است و دشمن تو در آتش ) ؟ گفتند به خدا كه نه فرمود شما را به خدا قسم مىدهم آيا ميدانيد كه عايشه به رسول خدا عرض كرد كه ابراهيم از تو نيست و همانا او فرزند فلان بندهء قبطى است رسول خدا به من فرمود برو و او را بكش عرض كردم يا رسول الله حال كه مرا مىفرستى ( در اجراى حكم ) هم چون آهن گداخته در ميان پشم باشم يا آنكه بررسى كنم ؟ فرمود نه بلكه بررسى كن پس من رفتم همين كه چشم او به من افتاد از ديوار باغى بالا گرفت و خود را به ميان باغ انداخت من نيز به دنبال او خود را به باغ انداختم او بر فراز درخت خرمائى رفت و من بدنبالش به درخت بالا رفتم چون ديد كه من به درخت بالا رفتم لنگى كه به ميان بسته بود باز كرد و انداخت كه بناگاه ديدم آلتى كه مردان راست او ندارد پس آمدم و به رسول خدا گزارش دادم فرمود سپاس خدا را كه تهمت ناروا از ما خاندان باز گردانيد گفتند به خدا كه نه فرمود بار الها گواه باش .