تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الخصال ( فارسي ) — صفحة 671

مساهمون:

ص٦٧١
از آسمان فرود مىآيد ( 1 ) شتابان بسوى او رفت و اصحابش بدنبال حضرت پس به چهار سياه رسيدند كه تابوتى را بدوش ميكشيدند به آنان فرمود بر زمين بگذاريد و آنان تابوت را بر زمين گذاشتند فرمود روى آن را باز كنيد باز كردند جنازهء سياهى كه آهنى بر دور گردن داشت در آن بود رسول خدا فرمود اين كيست ؟ گفتند غلامى است از طايفهء بنى رياح فرار كرده بود كه خبيث بود و فاسد بما دستور دادند كه جنازهء او را با غلى كه در گردن دارد دفن كنيم من به او نگاه كردم و عرض كردم يا رسول الله اين غلام هر وقت مرا ميديد ميگفت به خدا قسم من تو را دوست ميدارم تو را بجز مؤمن دوست نمىدارد و بجز كافر دشمن نمىدارد پس رسول خدا فرمود يا على همانا خداوند به او در مقابل اين عقيده پاداشى داد كه اينك هفتاد گروه از فرشتگان كه هر گروهى هزار گروه است . فرود آمدند و بر او نماز ميخوانند پس رسول خدا آهن را از گردن او باز كرد و بر او نماز خواند و بخاكش سپرد گفتند به خدا كه نه فرمود شما را به خدا قسم مىدهم آيا در ميان شما بجز من كسى هست كه رسول خدا به او گفته باشد همانند آنچه در بارهء من فرمود كه ديشب بر من اجازه داده شد تا دعا كنم چيزى از پروردگار خود نخواستم مگر اينكه به من عطا فرمود و هيچ براى خود نخواستم مگر اينكه مانند آن را براى تو خواستم و خدا آن را عطا فرمود ) پس من گفتم سپاس خدا را گفتند به خدا كه نه فرمود شما را به خدا قسم مىدهم آيا ميدانيد كه رسول خدا خالد بن وليد را ميان قبيلهء بنى جذيمة فرستاد پس با آنان كرد آنچه كرد پس رسول خدا بر فراز منبر رفت و سه بار فرمود بار الها من از آنچه خالد كرده است بسوى تو بيزارى مىجويم سپس فرمود يا على تو برو من رفتم و ديهء آنان را پرداخت نمودم سپس آنان را به خدا قسم دادم كه آيا چيزى باقى مانده است ؟ گفتند چون ما را به خدا قسم دادى كاسه‌هاى سگان ما و زانو بند شترانمان باقى مانده است من بهاى آن را نيز پرداخت كردم باز طلاى
هامش
( 1 ) ( شرح : ) يعنى ديد فرشتگان از آسمان فرود مىآيند و حضرت بسوى آنان تشريف برد تا ببيند براى چه فرود مىآيند كه ديد بر آن جنازه نماز ميگذارند .
الخصال ( فارسي ) — صفحة 671 | الشيخ الصدوق / سيد احمد فهرى زنجانى