به نزديك سنجر صفى بركشيد * ز كين در رخ شاه خنجر كشيد
چو سلطان عالم درآمد ز جاى * بدانديش را سست شد دست و پاى
سوى هند شد ارسلان در گريز * همىراند مركب در آن راه تيز
شهنشاه ، سلطان بادين و داد * همى ملك غزنى به بهرام داد
به بهرام بسپرد آن بوموبر * كلاه كىاى بر نهادش به سر
ورا حاكم زاول و بست كرد * به رفعت ز كيوان فزون گشت مرد
جهاندار سنجر چو منصور شد * ز تخت مهى ارسلان دور شد
چو بنشست بر تخت بهرام شاه * به دو يافت دشمن سرانجام راه
ملك ارسلان باز همچون پلنگ * بيامد گرفت آن [ ولايت ] به چنگ
برون رفت از ملك بهرام باز * . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
كه گرده ( ؟ ) ز سلطان سپه خواست ، داد * دگربار بهرام مانند باد
بيامد بر تخت با دشمنش * به خون دركشيد از كر . . . . . . . . . . . .
وز اين جنگ ا [ ر ] سلان گرفتار گشت * . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
بياورد . . . . . . . . . . . را بسته دست * وز آنجاى بر جانش آمد شكست
شبى در حصارش بكشتند و رفت * بساط ورا درنوشتند و رفت
سزاى بدى هم بدى يافت مرد * به گرد بدى تا توانى مگرد
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . ز بهرام شاه * در آن بوموبر كرد آرامگاه
برآمد بر آن سالهاى دراز * دگربار اين چرخ گردنفراز
برانگيخت از غور « 1 » شاهى بزرگ * بيامد به كردار درنده گرگ
. . . . . . . . . . . . . . . . . . ملك با سپاه * به غزنين به آزار . . . . . . . . . . . . . . .
چو بهرام و سورى « 2 » برآويختند * ز اول بر آن خاك خون ريختند
ز پيش ملك سورى و آن سپاه * به هندوستان رفت بهرام شاه
. . . . . . . . . . . . . . . . . رفت سويى ز راه * نشست از بر تخت . . . . . . . . . شاه
سپه كرد بهرام و آمد چو شير * برآويخت با بدسگالان ، دلير
دگربار كردند رزمى گران * فراز آمد آن لشكر از هركران
هامش
( 1 ) در اواخر ايام سلطنتش علاء الدين حسين غورى لشكرى به غزنين كشيد . حبيب السير ، 2 / 399 .
( 2 ) غورى و سورى از يك خانداناند .