به گرد سپاهش بدان گونه خوار * بفرمود گرداند سلطان سه بار
پس آنگاه « 1 » بر پيل بردند پيش * به نزد محمد شه خوبكيش
محمد به مسعود سربسته گفت * كه اى بىوفا مرد باكينه جفت
مرا كرده بودى تو بىتاج و تخت * ز تو زود ببريد پيوند بخت
به بادافرهء خويش گشتى اسير * بيابى سزاى خود اى كندوير
خدا اين گنه نگذراند ز تو * بهجاى كله ، سر ستاند ز تو
تو . . . . . . . . . . . . . . . . . . حالى تباه * جهان پيش چشم تو كردن سياه
به نيكى كنم خود مراعات تو * بدىها كند ، هم مكافات تو
بگو تا كجا بازدارم تو را * به دست چه مردم سپارم تو را
. . . . . . . . . . . . . . گفتا مرا جاى كن * برم بندهاى چند برپاى كن
چنان كرد فرزانه كان شاه گفت * بدان قلعه بردندش اندر نهفت
بفرمود كاو را نكو داشتند * همه دانهء كام او كاشتند « 2 »
يكى سال گويند در بند بود * در آن بند تا بوده « 3 » خرسند بود
چو سلجوقيان سر برافراشتند * سر تاج و گردنكشى داشتند
ببردند از قلعه او را به زير * كه مسعود بد پادشاهى دلير
. . . . . كرد و شد سوى سلجوقيان * ميان بست مانند شير ژيان
چو اقبال را بوى و رنگى نبود * در آن جنگ جستن درنگى نبود
دو نوبت ز سلجوقيان در گريز * برفت آن جهاندار سر پرستيز
سرانجام شد كشته در كارزار * سرآمد بر آن كامران روزگار
دو شش سال و ده مه نبد شاه بيش * بدى كرد نيكى نيامدش پيش
محمد چو بشنيد از كشتنش * وز آن ناگهان بختبرگشتنش
به سر برزد از جور او نيكدست * همىگفت زار اى [ يل و ] پيل مست
دريغ آن سهى سرو بالاى تو * دريغ آن دل همچو درياى تو
كه دانست هرگز كه آن شيرگير * اسير آيد از رزم روباه پير
بكرد از بدىهاى او نيز ياد * برآورد هردم ز دل سرد باد
هامش
( 1 ) اضل : آنگه
( 2 ) داشتند
( 3 ) باده