مگو زور و زر دارم و ملك و مال * كه زودت كند آسمان پايمال
بدين يك نفس هست يكسر گرو * پى اين همه تا توانى مرو
چو خورشيد اقبال صفاريان * فروشد به خاك اندرون ز اين ميان
ببردند عمر گزين را چو مست * نشاندند در خيمهاى بستهدست
موكل بر آن نامور چند مرد * سران سپه با سلاح نبرد
به خيمه درون عمرو بر پاى بند * نشسته سراسيمه و مستمند
نماز دگر بد ، نبد خورده هيچ * دلش بود از دست غم پيچپيچ
همى كرد از خيمه بيرون نگاه * يكى مرد فراش را ديد شاه
ورا پيش خود خواند و گفت اى پسر * نظر كن كه ما را چه آمد به سر
ز ناگه بمانديم خستهجگر * گدازان در آب عنا چون شكر
شكم گرسنه پاى در بند سخت * مرا يار شو اندر اين كار سخت
پى من روان آبكى گرم كن * به دانش برو سنگ را نرم كن
چو بشنيد رفت آن جوانمرد زود * بياورد آتشزنه همچو دود
بزد سنگ بر آهن سختروى * فتاد از سر هردو اندر ز كوى
ز كو آهن و سنگ چون برفروخت * چو افكند هيزم بدانجا بسوخت
بياورد سطلى چو ديگى بزرگ * همان گوسپندى به كردار گرگ
بيفكند و ببريد از آن تخته سر * دميدش زمانى به باد آن پسر
دمش داد و بركند از آن تخته پوست * نه دشمن به كارآمد آنجا نه دوست
چو فارغ شد اندام آن پاره كرد * ز صد گونه آن مهربان چاره كرد
چو آب آمد از تاب آتش به جوش * به گردون همى رفت ز آنسان خروش
بشد مرد فراش بهر پياز * بيامد سگى همچو گرگ و گراز
سگ گرسنه دل ز جان برگرفت * به دندان يكى استخوان برگرفت
دهان سگ كارزارى بسوخت * از آن استخوان كام او برفروخت
برآورد سردستهء ديگ شاه * فتادش به گردن در از گرد راه
به تك رفت سگ تابه با خود ببرد * به كار جهان دل نبايد سپرد
بخنديد عمر گزين ز آن شگفت * يكى ز آن دليران بدان شاه گفت
چه خندى در اين نامرادى و بند * جوابش چنين داد آن ارجمند
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 796
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٧٩٦