و بشفاعت خلاص شد و به خدمت خوارزمشاه تكش خان رفته اصفهان را به او داد و امراى عراق در اصل او مرتب گردانيد ، و در پانصد و نود و چهار بر دست ساجق والى رى از جانب خوارزمشاه كشته شد ، و بعد از او اتابك مظفر الدين ازبك پادشاه شد و در ستمائة و بيست سلطان جلال الدين منكبرنى مستولى شد ، و قتلق بقولنج مرد در قلعه النجق و ملك بتصرّف خوارزمشاه آمد و روزگار اتابك بسر آمد - لب .
سال پانصد و نود و چهارم :
تفسير جوامع التبيان نظير تفسير قاضى است در اختصار و ايجاز تاريخ او پانصد و نود و چهار است ، و مفسر معلوم و محرز نشد .
سال پانصد و نود و پنجم :
أبو يوسف يعقوب ابن يوسف بن عبد المؤمن صاحب مملكت مغربيه در وقتى كه برگشت بمراكش در اواخر پانصد و نود و سه فوت شد در غرّه جمادى الاولى يا در شهر ربيع الاخر در سال پانصد و نود و پنج در مراكش و بعضى گفتهاند : در سلا و سلا آن مكانى است كه در وقتى يعقوب مذكور وارد آنجا شد ديد كه بسيار جاى نزهيست ، در نزديكى او شهرى بنا كرد عظيم و او را رباط الفتح ناميد بر هيئت اسكندريه ، و بناى او بر بحر محيط بود بر كنار نهر سلا ، و از آنجا برگشت بمراكش و در آنجا مرد چنانچه مذكور شد ، و ولادتش در پانصد و چهار بود .
و او مردى بود مواظب بر نمازها به جماعت و پشم پوش ، و متفقد أحوال ضعفاء و فقراء و مطاوع أحكام شرع مقدّس بود ، و تشدد عظيم داشت بر رعيّت در حضور صلوات خمس و فروع فقه را مطابق كتاب عزيز و سنّة نبويّه ميگذاشت ، و علماء را مقرر فرمود كه فتوى ندهند إلّا بكتاب و سنّة ، و تقليد احدى از مجتهدان سابق نكنند بلكه خود أحكام را ملاحظه نمايند خود از كتاب و حديث و اجماع و قياس .
و جمعى از مشايخ مغرب بر اين طريقه بودهاند مثل أبي الخطاب بن دحيه و برادرش أبو عمر و محيى الدّين ابن العربي نزيل دمشق و غير ايشان ، و تعيير مىنمود بر ترك نماز