از كبار حنفيّه - رومى .
سال پانصد و نود و سوم :
تكش خان بعد از استيلاء بر بغداد و توجّه باصفهان ناصر الدّين ملكشاه را بر خراسان والى كرد و گفت : بمرو مرو كه با مزاج تو نميسازد ، او بمرو رفته و در آنجا در سنهء پانصد و نود و سه مرد - روضة الصفا . در پانصد و نود و سه ملك عادل أبو بكر ابن أيوب حاكم شد ، در پانصد و نود و سه بيروت بليدة بساحل شام از تصرّف مسلمانان بيرون رفته بتصرّف فرنگ درآمد - خل .
فتنهء عظيمى روى داد بفيروز كوه از خراسان در پانصد و نود و سه از راه مباحثه فخر رازى مشهور فقيه شافعي در وقتى كه رفت پيش غياث الدّين پادشاه غور و غزنه و او در فيروز كوه بود ، و پيش ، فخر با بهاء الدّين صاحب باميان بود همشيره زادهء غياث الدّين ، و غياث اكرام فخر كرد ، و مدرسهء بنا كرد براى او در هراة نزديك مسجد جامع ، و فقهاء از بلاد آمدند ، و اين معنى بر كراميه ثقيل نمود ، و در هرات كراميه بسيار بودند ، و ملوك غور كرامى بودند ، و از همه شديدتر در حمايت كراميه ضياء الدين پسر عموى غياث الدّين بود و زوج دخترش ، و اتفاق افتاد كه فقهاء كراميه و حنفيه و شافعيه مجتمع شدند پيش غياث الدّين براى مناظره ، و قاضي مجد الدّين عبد المجيد بن عمر كه معروف بود بابن القدوة از كراميه و معتبر بود پيش ايشان ، و فخر و او مناظره كردند و فخر حرف زد و ابن القدوة برآورد كرد ، و فخر شروع كرد بسب و شتم ، و مبالغه كرد در آزار ابن القدوة ، و ابن القدوة در مقام ملايمت بود ، و ملك ضياء الدّين شكوهء فخر كرد بغياث الدين ، و ابن قدوه بالاى منبر رفت و گفت : ما قول پيغمبر ميگوئيم و قول ارسطاطاليس و كفريات ابن سينا و فلسفهء فاريابي را نميدانيم و از طرفين نزاع شد ، و پادشاه تسكين مردم نمود با خراج فخر ، و فتنه ساكن شد - كامل .
قتلغ اينانج بن محمّد پادشاه پنجم اتابكان فارس ، سلطان طغرل مادر او قتيبه را خواست ، و پسر و مادر باتفاق زهر در طعام طغرل كردند و سلطان خبردار شد و قتيبه را تكليف تناول از طعام نمود و خوردن همان بود و مردن همان ، و قتلق اينانج محبوس شد