را معدوم كردهاند .
ديگر آنكه حضرت شاهچراغ و حضرت سيد مير محمد كه موقوفه داشتند و متوليان مىخوردند و صحن ايشان را مثل بازار كثيف كرده بودند بقاعده منظم كردهاند و تنظيف دادهاند و حال مشغول تعمير حجرات آنجاها هستند .
ديگر آنكه از سطوت حضرت مستطاب علاء الدوله هركسى بجاى خود نشسته ، كسى را ياراى تو و منى نيست و به جهت اهالى فارس چنين حاكم عادل بىطمع وطنپرستى بعد از چندين سال به آن قسمها حال فرج بعد از شدت است و تمام مردم از زن و مرد و كوچك و بزرگ شب و روز مشغول دعاگويى به حضور مبارك اعليحضرت همايونى مىباشند و دعا مىكنند كه هميشه اين ايالت در فارس باشد .
ديگر آنكه بصير ديوان را كه چوب زده حبس كرده بودند همه توسط كرده و تا ده هزار تومان پيشكش مىدادند كه او را مرخص كنند و قبول نمىكردند ، شب قبل بطيب خاطر خودشان بدون اينكه دينارى از او بگيرند يا فراش و غيره يك پول از او بگيرند او را مرخص كردند ، و خيلى گذشت است .
مورخهء روز چهارشنبه بيست و نهم شهر صفر المظفر سنه 1321 مطابق بيست و هفتم مى 1903 .
از 30 صفر 1321 مطابق 28 مى 1903
شيخ عبد الع
زيز پسر مرحوم حاجى شيخ زين العابدين تاجر باغچهاى بيرون شهر ساخته ، از قرار مذكور از آب خيرات كه وقف شرب اهل شهر است برده به جهت شرب آن باغچه ، روز جمعه غرهء شهر ربيع الاول ميرآبها رفته بودند كه مانع شوند ، يك نفر از آنها را زده بود . جناب علاء الدوله روز جمعه به باغ ارم رفته بودند ، ميرآبها سر راه هنگام مراجعت به ايشان عرض كردند ، جناب علاء الدوله به ميرآبها گفتند شما همراه بياييد تا خودم بيايم ملاحظه كنم . خودشان شخصا آمدند در باغچهء شيخ عبد العزيز ، خودش از باغچه بيرون رفته بود ، برادرزادهء او و يك نفر ديگر در باغچه بودند ، جناب علاء الدوله كه وارد مىشوند اين دو نفر اعتنايى و تعارفى به ايشان نمىكنند ، بطور بىاحترامى و بىاعتنايى حركت مىكنند بقسمى كه جناب علاء الدوله متغير شده حكم مىكنند اين دو نفر را قدرى توسرى زده بغل بسته به شهر مىآورند ، چند چاه هم در شارع عام زده بود كه اسباب عسرت مترددين بود ، خودشان ايستاده چاهها را واداشته پركردند ، بعد به شهر آمده يكى از آن دو نفر را كه خيلى بىاحترامى كرده بود چوب زده حبس مىكنند ، بعد شيخ ابو القاسم تاجر و ملك التجار مىآيند توسط مىكنند ، جناب علاء الدوله ايرادى كه به آنها مىگيرد اين بوده كه " من نمىگويم حاكم شما هستم و مرا نشناختيد ، آيا من وارد باغ شما شده بودم و بر شما واجب بود كه پذيرايى از من كنيد ، چرا اين قسم بىاعتنايى كرديد ؟ " ، و خود شيخ عبد العزيز را حكما از آنها خواستند و گفتند اگر تا فردا صبح خودش حاضر نشد باغچهء او را خراب خواهم كرد . تجار همان شب شيخ عبد العزيز را حاضر كردند ، بعد از تغيرات حكم كردند به جريمهء اين