شب چهاردهم جمادى الثانى كه شب مولود اعليحضرت همايونى بود حضرت و الا شعاع السلطنه در باغ تخت جشن گرفته تمام طبقات باغ تخت را با اطراف حوض و سر درب باغ چراغان نموده اسباب آتشبازى و موزيك فراهم كرده ، اهل شهر هم از بزرگان و تجار و كسبه همه در آنجا حاضر شده و به تمام چاى و شربت داده شد . شب پانزدهم هم همين اوضاع را در باغ حكومتى برپا كرده و از تمام صاحبمنصبان و تجار انگليسى كه در شيراز هستند دعوت كرده يك ساعت و نيم از شب رفته در باغ حاضر شده صرف شربت و شيرينى نموده مراجعت كردند .
چهار بازار وكيل را هم همان شب پانزدهم چراغان كردند .
ديگر آنكه جنسى كه از ملاك خواسته بودند قدرى تسامح در دادن داشتند ، امام جمعه و شيخ الاسلام و بعضى از ملاك را حضورا حضرت و الا شعاع السلطنه خواسته بودند ، خيلى به آنها سخت و بد گفتند و حكما پانزده خروار گندم خواستهاند ، آنها هم لابد تمكين كردهاند كه از قرار خروارى هفت تومان گندم را به حكومت داده پول بگيرند ، ديگر خودشان به چه قيمت بفروشند معلوم نيست ، ولى از قرارى كه باطنا خيال دارند ميخواهند خروارى هشت تومان به خباز بدهند .
حساب كه كردهاند مبالغ كلى از اين جهت مدخول حكومت است ، ولى به جهت ملاك اين گندم خروارى ده تومان تا به شيراز وارد كنند تمام خواهد شد و ضرر كلى به ملاك خواهد رسيد .
ديگر آنكه حضرت و الا شعاع السلطنه دو سه روز قبل رفتند به امامزاده سيد حاجى غريب زيارت كه درب دروازهء كازرون است ، زنها محض گرانى نان داد و فرياد كرده بودند و بد به ايشان گفته بودند ولى ايشان هيچ جواب نداده بودند ، روزى كه امام جمعه و شيخ الاسلام را به جهت جنس خواسته بودند از اين بابت به آنها خيلى تغير كرده بودند .
ديگر آنكه روز ميلاد اعليحضرت همايونى حضرت و الا شعاع السلطنه چهار ساعت به غروب مانده در باغ حكومتى سلام عام نشستند و شليك توپ كردند .
ديگر آنكه حضرت و الا شعاع السلطنه چند روز ناخوش سخت بودند حال دو سه روز است قدرى بهتر شدهاند .
مورخهء روز چهارشنبه هيجدهم شهر جمادى الثانى 1319 مطابق دويم اكتوبر 1901 .
حضرت و الا شعاع السلطنه حكم فرمودهاند چندين تاوه در شهر كار گذاردهاند و نان ساجى ميپزند ، يك من سه عباسى ميفروشند ، نان تنورى را حكم كردهاند يك من چهار عباسى و نان سنگك را يك من هفتصد دينار بفروشند .
ديگر آنكه حضرت و الا شعاع السلطنه چند روز قبل از درب دروازهء اصفهان عبور ميكردند درب دكان خبازى آنجا جمعيت زيادى براى گرفتن نان شده بود ، حضرت و الا شخص خباز را طلبيده حضورا درب دكانش حكم فرموده گوش او را بريدند كه چرا نان به قدر كفايت مردم نپخته است .
وقايع اتفاقيه ( مجموعه گزارشهاى خفيه نويسان انگليس در ولايات جنوبى ايران از سال 1291 تا 1322 قمرى ) ( فارسى ) — صفحة 650
مساهمون: على اكبر سعيدى سيرجانى
ص٦٥٠