بطور شوخى يا جدى دست به گلوى آن فاحشه مىگذارد و مىفشارد ، فورا خفه مىشود . اين مطلب را روزنامه به بيگلربيگى مىدهند ، محض خاطر بدنامى نوكران حكومتى به سركار و الا احتشام الدوله اطلاع نمىدهند ولى بعد از دو سه روز سركار و الا احتشام الدوله مطلع مىشوند ، آن منشى را چوب زيادى مىزنند و از بيگلربيگى مواخذهء سخت مىكنند كه چرا هر اتفاقى مىافتد روزنامهء درست نمىدهيد .
ديگر آنكه حاجى محمد مهدى تاجر ده دشتى - كه وكيل عاليجاهان كرى بال و كمپنى مىباشد و خويشى با جناب امام جمعه دارد - در باغ خودش كه صد قدمى شهر است شب از معين الشريعه پسر امام جمعه كه داماد مرحوم معز الملك است با ميرزا يوسف پسر مرحوم سعد الملك كه داماد امام جمعه است و ميرزا آقاى سيد مشير الملكى كه داماد مرحوم معز الملك است وعده مىخواهد ، همه مىروند در باغ ، ساعت سه از شب سياووش ميرزا نام كه شاهزاده است با كمال مستى مىرود در اندرون نواب و الا احتشام الدوله ، پيغام مىدهد كه " امشب در باغ حاجى محمد مهدى تاجر جمعى مشغول شرب و قمار و جنده بازى هستند ، آدم بفرستيد آنها را بگيرند " . نواب و الا احتشام الدوله بدون اينكه از كسى جويا شوند به حرف اين شخص مست رفته بشارت خان خواجهء خود را با بيست سى نفر فراش روانه مىكند كه آنها را بگيرند . حضرات هم با عيال خود نشسته بودند و در باغ را بسته بودند . آدم سياووش ميرزا از ديوار باغ بالا مىرود در را باز مىكند ، اين جمعيت داخل مىشوند . بشارت خان بدون خبر داخل اطاقى كه حضرات بودند مىشود ، مىبيند اين حرفى كه سياووش ميرزا زده تمام دروغ است ، همگى نشستهاند صحبت مىدارند ، نه اسباب شربى و نه اسباب قمارى است ، خصوصا اينها اشخاص شرابخوار و قمارباز نيستند ، هركس با عيال خودش نشسته . بسيار منفعل مىشود مراجعت مىكند ، به سركار و الا احتشام الدوله اطلاع مىدهد ، ايشان هم منفعل از كردهء خود مىشوند ، همان شب اطلاع به جناب امام جمعه مىدهند ، ايشان كاغذ سختى به نواب و الا احتشام الدوله مىنويسند ، بشارت خان را مجددا به باغ مىفرستند عذرخواهى زياد از حضرات مىكنند ولى امام جمعه دست برنداشته است ، ولى قدرى اسباب خفت به جهت حاجى محمد مهدى و مهمانهاى مشار اليه شده است و سركار و الا احتشام الدوله از اين حركت خود بسيار پشيمان هستند .
مورخهء شنبه بيست و سيم جمادى الاول 1306 مطابق بيست و ششم جنورى 1889 .
از 24 جمادى الاول 1306 مطابق 27 جنورى 1889
يك نفر سارق در سروستان شب مىرود دزدى ، صاحبخانه بيدار مىشود ، سارق هم او را مىكشد . عيال مقتول هواهو مىكنند ، از همسايگان مىريزند سارق قاتل را مىگيرند مىآورند به شيراز به حكومت عارض مىشوند . حكومت هم قاتل را به دست ورثهء مقتول مىسپارد ، آنها هم دادند به مير غضب ، به حكم حكومت سر بريد .
ديگر آنكه از قراريكه از طهران خبر رسيده جناب صاحب ديوان پيشكار خراسان شده است و با سالار السلطنه پسر اعليحضرت همايونى به خراسان خواهد رفت . ديگر آنكه نرخ اجناس روز