تخطي إلى المحتوى الرئيسي

وقايع اتفاقيه ( مجموعه گزارشهاى خفيه نويسان انگليس در ولايات جنوبى ايران از سال 1291 تا 1322 قمرى ) ( فارسى ) — صفحة 245

مساهمون:

ص٢٤٥
ديگر آنكه داراب خان هزار خانوار از طايفهء قشقايى را برگردانيده و برده است حال به حضرت و الا ظل السلطان تلگراف كرده‌اند تا چه حكمش صادر بشود . ديگر آنكه محصلى از حضرت و الا ظل السلطان براى سيزده هزار تومان باقى آمده كه حكما از جناب صاحب ديوان بگيرد ، جناب صاحب ديوان هم جواب داده‌اند كه نه هزار تومان نزد داراب خان است ، باقى هرچه هست حاضر است . ديگر آنكه داراب خان با چند نفر سوار آمد به شهر و يكسر رفت در منزل جناب صاحبديوان پياده شد ، حال هم در همانجا منزل دارد ، هنوز دربارهء مشار اليه حكمى نشده ، ايلخانى و حاجى نصر الله خان ايل‌بيگى در گوديان كه ده فرسخى شيراز باشد توقف كرده‌اند كه معين شود از بابت خانوارى كه داراب خان برده چه حكم خواهد شد . ديگر آنكه جناب صاحبديوان بيان الملك را كه منشى ايشان باشد اين دو روزه بچاپارى روانهء اصفهان مىنمايند ، معين نيست كه براى چه امرى مىرود . ديگر آنكه قوام الملك خودش با چند نفر فراش درب دكانهاى خبازان گردش كرد و بعضى از ايشانرا تنبيه نمود . بعد از دو ساعت نان را يك من صد دينار اضافه كردند . چند نفر از زنهاى بيچاره رفتند درب منزل جناب صاحبديوان عارض كه نان گرانست و يافت نمىشود ، ما بيچاره‌ها ديشب بىنان بوده‌ايم . جواب داده‌اند تا دوازده روز ديگر نان فراوان خواهد شد . الان نان يك من چهار عباسى است ولى به يك قران ميرسد . جهت گرانى اينست كه خود جناب صاحبديوان جنس زياد دارد ، قوام الملك بهم چنين هيچكدام نمىفروشند . ساير ملاك هم قياس به ايشان مىنمايند از آن جهت است كه روز بروز گرانى بيشتر مىشود . ديگر آنكه جناب صاحبديوان فراشباشى خود را به بعضى از بلوكات فرستاده كه سواى جنس خودشان هرجا هركس جنس انبار كرده انبارها را شكسته ، اجناس را حمل به شيراز بنمايند . مشار اليه هم رفت از هركس سواى بستگان جناب صاحبديوان جنس سراغ كرد حمل بشيراز نموده مراجعت كرد . حاجى محمد صادق تاجر اصفهانى رفت خدمت جناب صاحبديوان بطور بىاحترامى صحبت كرد كه " انبار مرا براى چه شكسته‌ايد ؟ هر وقت خودتان و بستگان شما جنس را به هر قيمت فروختيد من هم به همان قيمت خواهم فروخت " . جناب صاحبديوان هم نتوانست جوابى به مشار اليه بدهد . ديگر آنكه چند نفر زن رفتند به جناب صاحبديوان عارض شدند كه " نان عايد ماها نميشود ، اگر تا ده روز ديگر نان را ارزان و فراوان نكردى تو را با سنگ از شهر بيرون خواهيم كرد " . مهلت تا اول ماه ذى حجه خواسته است . خبازان را حاضر كرده صد هزار من گندم به آنها قرار داده بدهند يك من سيزده شاهى خودشان هم صد هزار من پيدا كرده بخرند براى سه ماه نان را يك من سه عباسى بفروشند . باز مجددا زنها عارض شده‌اند . با وجود اين حكم دكانها را بسته‌اند . جناب صاحبديوان فرستادند خبازان را آورده‌اند ، دو نفر از آنها كه جنس زياد داشته اول خواسته بودند طناب بيندازند قوام الملك و جمعى واسطه شده بودند از كشتن آنها گذشتند ولى چوب زيادى به آن دو نفر و چند نفر ديگر زده و آن دو نفر را حبس كردند ، اينك نان در دكان خبازان فراوان است ولى هركس