خمسه هم تا بيست نفر مىآورند باقى متوفى خدايى است كه دچار « 1 » شدند و صورت متوفى را دستهدسته طايفه به طايفه گرفته به تعجيل به آذربايجان به نظام الدوله فرستادم كه فورا عوض گرفته برساند اگر تا ورود مشهد انشاء الله تعالى هشتصد نفر آراسته تحويل حسام السلطنه ندادم در نوكرى هيچ مصرف و قابليت نداشتهام همينقدر را جسارت مىنمايم كه اين غلام خارج از سليقه و راى مبارك نيست و بصيرت هم دارد كارى كه به اين غلام محول است از خود غلام بخواهند نه اينكه مشورتهاى غريب نمايند به نمك شاهنشاه روحنا فداه قسم كه اگر به اين سرباز اندكى دم نرم مىآمدم و آنها را نيم فرسخ رو به تهران حركت مىدادم ديگر ابدا صاحب فوج نبود بلكه ناخوش بود كه خيلى زيادتر سرايت به فوجهاى ديگر مىنمود على نقى خان را هم بعد از همه تهديدات اميدوار كردم و عرضى كه كرده بودم ديگر حالا مصلحت نبود و نيست و به همان خوف و خجالت و حالتى كه دارند حركت كرده مىروند و همين رفتن هم سياست كلى آنها بوده و خواهد بود تا از آب چه در بيايد و چه قسم تربيت شود در اين شهر حالا همه چنان مىدانند كه فوج داغون شد و آذربايجان رفت و هيچ نمىدانند كه به فضل الهى به جاده خراسان هم افتاده انشاء الله روزبهروز به عرض خواهد رسيد امروز اين غلام مىخواست عرض نمايد كه امين مخصوص مقرر فرماييد برود سان ببيند خبر صريح صحيحى بياورد كه خاطر مبارك آسوده باشد . الحمد لله آقاكش خان را كه مامور فرموديد نهايت تشكر را از اين جهت حاصل نمودم اميدوارم در عرايض اين چاكر به پادشاه خودم ابدا به جز صدق عرض ديگرى نباشد در باب بروات افواج از اين غلام بروات را به حضور مبارك فرستادن بود و به هرچه حكم مىفرمود فورا اطاعت مىكرد بروات را مرحمت مىفرمود ديگرى مىآورد . در اين باب از من قصورى نشده است الحال كه مقرر فرموديد كه بروات را خودم مخصوصا ماهبهماه به حضور مبارك بفرستم اطاعت خواهم كرد و فرمايشات را بدون تأمل مجرا خواهد داشت . در باب امور سرحديه هم با جناب وزير نشسته گفتگو كردم عريضه جداگانه عرض كردم و احكاماتى كه لازم بود در همان مجلس نويسانده هردو پشت فرامين مبارك را مهر كرديم به حضور مبارك فرستاديم از جهت امور سرحد خاطر مبارك را به فضل الهى من بعد آسوده فرماييد كه شيئى در غير موضوع له استعمال نشد . انصافا جناب وزير خيرخواه و آدم آرام درستى است اين غلام هم ديوانه غيرتكش دولت مىباشد كه در جان كندنش آرام ندارد همت ملوكانه را مىخواهم .
هامش
( 1 ) . اصل : دوچار