نام ميگذارد و معتقد است كه اينمقدار استقراء صلاحيّت منطقى ندارد كه تعميم و فراگيرى حكم را اثبات كند .
بعضىها خواستهاند فرق ميان استقراء ناقص و تجربه را در منطق ارسطو چنين بيان كنند : كه مقصود منطق ارسطو از استقراء ناقصى كه نشايد اساس علمى همه جانبه باشد آن است كه ما در استقراء ، چيزهائى را كه فقط ساخته و پرداختهء دست طبيعت است ملاحظه كنيم مانند اينكه تعداد بسيارى از كلاغ را ملاحظه كنيم و بهبينيم كه رنگ همهء آنها سياه است ، در چنين حالتى ما را نرسد كه همين ملاحظه را مبناى سياه دانستن هركلاغى قرار دهيم و امّا تجربهايكه شايستگى آن را دارد كه پايهء علم قرار گيرد آنست كه از رهگذر عملى كه تا حدودى منشأ تأثير و تأثر باشد بدست بيايد « 1 » يا بعبارت ديگر تجربه ، يك عمل مثبتى است كه آدمى انجام ميدهد مانند اينكه حرارت را بر آهن مسلّط مىكند و مىبيند كه در بسيارى از موارد ، آهن انبساط مييابد و از اين عمل مثبت نتيجه ميگيرد كه هرآهنى با حرارت منبسط مىشود با توجّه به اين فرقى كه بعضى از شرحنويسان منطق ارسطو ميان استقراء و تجربه قائل شدهاند ميتوانيم در معناى تجربه ، بمفهوم امروزى تجربه نزديك شويم و همچنين در مفهوم استقراء ناقص به آنچه را كه در اصطلاح امروز آن را ( ملاحظه منظّمه ) : ( جدول ملاحظات ) مينامند نزديك خواهيم شد و لكن رأى منطق ارسطو را اينچنين تفسير نمودن خطا است زيرا منطق ارسطو تجربهايرا كه اساس علم فراگير و همه جانبه ميداند چنانچه از پيش گفتيم همان استقراء ناقص است ولى درحاليكه يك قياسى منطقى را نيز بوجود آوريم كه صغراى آن از استقراء ناقص و كبراى آن از قاعدهء عقلى اوّلى : ( كه تكرار شدن تصادف را نفى مىكند ) كمك ميگيرد ، پس بنابراين ، تجربه ، با استقراء ناقص ، در نوع فعاليتيكه آدمى براى بدست آوردن آن دو ، انجام ميدهد هيچ فرقى ندارند ، تا بگوئيم در تجربه ، فعّاليّت مثبت است و در استقراء ، فعّاليّت مثبتى وجود ندارد
هامش
( 1 ) منظومه سبزوارى ص 90 .