هرچه بخشى به بنده دينى بخش * با رضاى خودش قرينى بخش
ما را به قهر خود مخذول مكن ، ما را بدون خود مشغول مگردان ، ما را از ياد خود معزول مساز ، اگر پرسى حجّتى نداريم ، و اگر بسوزى طاقتى نياريم ، از بنده خطا و زلّت ، و از تو همه عطا و رحمت ، اى قديم لم يزل ، و اى عزيز بىبدل ، يا لطيف يا خبير ، يا سميع يا بصير ، يا من لا يحتاج الى البيان و التفسير ، خطاءنا كثير ، و انت عالم بنا و بصير ، و اختم لنا بخير و توفّنا مسلمين ، و الحقنا بالصالحين ، و صل على محمد و على آل محمد و على جميع الانبياء و المرسلين و بارك و سلم . مثنوى :
سراپا ز عصيان مرا پيش بين * مبين جرم ما رحمت خويش بين
نگهدار از من بدروزگار * ز هر بد كه باشد مرا دور دار
چنان كار دنيا و دينم بساز * كه از هردو عالم شوم بىنياز
به الطاف خود داريم در امان * ز آفات و آشوب آخر زمان
برآرى مراد من مستمند * ز دنيا و دين سازيم بهرهمند
مكن در كف نفس بيچارهام * امان بخش از نفس امّارهام
تمنّا كنانم مبر پيش كس * تمنّاى من از در تست بس
ز كسب حلالم بده توشهاى * ز خلق جهان گيريم گوشهاى
گناهم بيامرز و پوشيده دار * كه هم سترپوشى هم آمرزگار
ز فيض ازل بخش آگاهيم * خلاصى ده از جهل و گمراهيم
نگهدارم از صحبت ناكسان * به صاحبدلى اهل دردى رسان
سوى خويش كن روى بر ره مرا * خلاصى ده از ما سوى الله مرا
مكن بر مرادى مرا كامگار * كه خجلت مرا در سرانجام كار
نداند كسى جز تو بهبود من * تو دانى زيان من و سود من
غنى كن ز گنج قناعت مرا * حضورى ده از ذوق طاعت مرا
مكن بر مراد جهان مايلم * ازين آرزو سرد گردان دلم
چنان كن به ياد خودم همنفس * كه نايد به غير از توام ياد كس
به رويم در معرفت باز كن * در آن خلوتم محرم راز كن
ز جام محبّت رسان ساغرم * وز آن باده ده مستى ديگرم