چنان ساز مايل به عقبى مرا * كه نبود تمنّاى دنيا مرا
اجل گر كند چاك پيراهنم * نگيرد غبار جهان دامنم
چو تيغ اجل رخنه در جان كند * عزازيل آهنگ ايمان كند
ز رحمت بكن يك نظر سوى من * در لطف بگشاى بر روى من
نويدى ده از لطف بخشايشم * كه باشد در آن خواب آسايشم
چنان قوّتى ده كزين اضطراب * شود بر من آسان سؤال و جواب
چو خلق جهان رو به محشر كنند * سراسيمه از خاك سر بركنند
گرفتار عصيان ز بخت سياه * سيه گشته روها ز شرم گناه
ز گرماى محشر در آن اضطراب * شود سنگ آب از تف آفتاب
نباشد در آن عرصهء پرملال * پناهى بجز سايهء ذو الجلال
به فضل خود اى صانع ذو المنن * مرا سايهء لطف بر سر فكن
چو ميزان عدل آيد اندر ميان * كه گردد كم و بيش هر كس عيان
بود همرهم كوههاى گناه * كه در پيش آن كوه باشد چو كاه
چه باشد كه از رحمت بيكران * كنى پلّهء طاعتم را گران
در آن منزل پر ز خوف و خلل * كه پرّان شود نامههاى عمل
بود آنچنان نامهء من سياه * كه نتوان دگر ثبت كردن گناه
به ابر كرم نامهام را بشوى * وز آن شستوشويم بده آبروى
چو از دوزخ آتش علم بركشد * كه خلق جهان را به دم دركشد
بزن آبى از لطف بر آتشم * وز آن آتش آور برون بيغشم
چو بر روى دوزخ نمايد صراط * به افغان درآيند خلق از نشاط
چو شبهاى تاريك هجران دراز * چو دود دل عاشقان جانگداز
به باريكى از موى باريكتر * ز دود شب هجر تاريكتر
ز شمشير برّنده برّندهتر * زبانه زنان همچو نار سقر
نگيرى اگر دست من واى من * به قعر جهنّم شود جاى من
بضاعت نياوردم الا اميد * خدايا ز عفوم مكن نااميد
الحمد لله و المنّه كه بعد از اندودن دود چراغ و سوختن دماغ از اين عجاله فراغ حاصل