جان را به تك پا بيرون بردند و همچنين خان كلان پسران شير خان فولادى را خسته و شكسته ، به كام خود رسيد و معركه از نام و نشان اعدا پاك گشت .
چاكرانت به گه رزم چو خيّاطانند * گرچه خيّاط نىاند اى ملك كشورگير
به گز نيزه قد خصم تو مىپيمايند * تا ببرّند به شمشير و بدوزند به تير
بعد از فيروزى بالاى پشته كه بر كنار معركه بود فرود آمده در مقام تحقيق كار هر فردى از افراد محاربان بودند كه به يك بار اختيار الملك گجراتى با مقدار پنج هزار سوار كه راه بر خان اعظم بسته بود ، بعد از شنيدن خبر شكست ميرزايان از تنگناى شهر روى به صحرا نهاده پيدا شد و اضطرابى عظيم در مردم همراهى پديد آمد و غلغلهء بلند برخاست و شاهنشاهى جمعى را به تيراندازى حكم فرمودند و غلغلهء سورن يا معين به چرخ برين رسانيدند و گروهى را كه پيش پيش مىآمدند بر خاك هلاك انداختند و حسين خان از جملهء آن كسان بود كه در اين جنگ از پيشقدمان بودند و شمشير هلالى خاصه كه مشهورترين شمشيرها بود به او بخشيدند و اختيار الملك عنان گسسته به يك جلو مىدويد كه اسب او نيز در زقّومزارى چون خر در وحل افتاد و مركب عمر گريزپايش از پاى درآمد تا به تاراج ترك اجل غارتگر رفت و سهراب بيگ تركمان كه سر در پى او نهاده بود دست و گريبان به او رسيد . در اين اثنا اختيار الملك مىگويد كه اى جوان تو تركمان مىنمايى و تركمانان غلام مرتضى على و دوستداران او مىباشند و من سيد بخارىام مرا بگذار . سهراب بيگ جواب مىدهد كه من تو را چون مىگذارم ؟ تو اختيار الملكى و من تو را شناخته سرگردان از دنبال تو شدهام . آنگاه فرود آمده سر او را از تن جدا كرد و چون اسب او را ديگرى برده بود سر را در دامن گرفته به نظر درآورد و رعايت يافت و قريب به هزار سر در آن جنگگاه افتاده بودند . فرمودند تا از آن سرها مناره بسازند تا موجب عبرت گردد و در آن وقت كه غوغاى دار و گير اختيار الملك افتاده بود ، موكلان راىسنگهه ، محمّد حسين ميرزا را از فيل فرود آورده به ضرب نيزهء دستى كار او را تمام ساخته به عالم عدم فرستادند و سر او و اختيار الملك را به آگره فرستادند .
چه كنى سرگذشت طرّارى * سرگذشت از اجل شنو بارى