زلّهبردارى پى موران دين ز انسان كه ماند * بر سر هر موى زان لقمه نشان جاودان
صانعا هر مو زبانى كردهام ليكن چون مور * در ثنات از بىزبانى مىكنم در دل فغان
كرده روشن كز بدى چون تار موى چشم مور * بىجوار رحمت تو نگذرد اين كاروان
همچو مور و مو در آب و آتشم زيرا كه نيست * اين شكر ريز ضميرم در خور اين آستان
پاى كوشش در رهت چون موى دارم در ركاب * تا ز من يك موى مىماند نگردانم عنان
چون گشايد يكسر موى از قبولت بستهام * كى كمر بندم چو مور از پيش حرص اين و آن
گرچه از دست هوا چون مور گشتم پايمال * يك سر مويى نديدم جز ز تو سود و زيان
چون ز تست اين خوشدلم گرچه پريشانست و تنگ * دل چو چشم مور حالم همچو مويى دلستان
مور اگر پاى ملخ آورد پيش جم شهاب * آمد از سر بر درت بسته چو مويى پاى جان
مور خوان لطف تو صالح نمود اين ره به دو * ياريش ده زان پل چون موى بر آتش امان
بر سر هر موى او صد لطف دارى زان سبب * زو دل مورى نيازارد به مويى در جهان
خصم ملك شاه را بابِ نگاهشدار بد * همچو مو در آتش و چون مور در آب روان
و هم مىفرمايد در مدح سلطان ركن الدين فيروز به التزام چهار چيز :