به نويد دوست جانش شده مست بر اميدش * پسر ابو قُحافه زده قحف دوستكانى
ربطى بنا فكنده سخنش قضاى حق را * شده از پى سياست عمرش به عدل بانى
قدم سيوم درين ره ز پَيَش نهاده مردى * كه نزد غرور راهش به متاع اين جهانى
شده ركن چارمينش على آنكه بد گه كين * ز شعاع ذو الفقارش رخ مهر زعفرانى
ملكا به حق ياران كه مرا به يارى خود * ز بلاى يار نادان همه عمر وا رهانى
ز من آنكه اين قصيده طلبيده باد جانش * چو قصيدهام مزين به جواهر معانى
اين قصيده هم او مىفرمايد به التزام موى و مور در توحيد و نعت ختمى پناه صلى الله عليه و آله و سلم :
از زبان گرچه شكافم موى هنگام بيان * در ثناى حق ز حيرت همچو مردم بىزبان
در پى زنجير مويان پريرو از هوس * بستهام بسيار چون موران ز دل جان بر ميان
وز براى مور چشمان شكر لب در خيال * سفتهام موى سخن صد ره ز روى امتحان
تا ذخيره باشدم چون مور اندر مدح او * مو دو نيمه كردم و يك مو نديد از كس نشان
بعد ازين چون مور بندم بر در بىچون كمر * وز بن هر موى توفيقش گشايم صد زبان
كى گشايم بيزبان چون مور و چون ماهى دهن * بلكه از هر مو زبانى سازمش گوهر فشان