هوس است شعر و بحرش چو سراب زاب خالى * نفس است رنج و ذوقش به از آب زندگانى
هوست چو جمع گردد شود آن خيال بازى * نفست چو نظم يابد بود آن گهر فشانى
هوسى خيال تا كى نفسى گهر فشان كن * بنماى آنكه ز اوّل خردش نديد ثانى
شه تخت كن محمد كه سرادق شرف زد * به سوى در مهيمن ز سراى امّ هانى
بشرى ملك لطافت فلكى زمين تواضع * چو فلك به پاك جسمى چو ملك به پاك جانى
گهرى كه بود جايش به خزانهء الهى * قمرى كه تافت نورش ز سپهر جاودانى
گهرى كه قيمتىتر ز وجود او نيامد * به دلالت عناصر ز محيط آسمانى
قمرى كه هر سحرگه چو شب سياه گيتى * ز خجالت عقيقش رخ كوكب يمانى
شكرين زبان رسولى كه بود نجات امت * به قصيدهء زبانش ز عقيلهء زبانى
گهرين بيان فصيحى كه فصاحت بيانش * چو ضمير كان كند خون دل گنج شايگانى
ز جمال عارضش كم رخ آفتاب شرقى * ز قوام قامتش خم قد سرو بوستانى
به حساب پر گرفته ره مالك الرقابى * به كلام برگشاده در صاحب القرانى
جذبات شوق باطن به مكاشفت كشيده * ز بسيط كايناتش به محيط لا مكانى
منتخب التواريخ ( فارسى ) — صفحة 51
مساهمون: توفيق سبحانى
ص٥١