ضحاك افلاك قدر و منوچهر مهرچهر و كيكاووس با ناموس و افراسياب بافر و سياب و كيقباد با عدل و داد و اردشير درنده شير ، ديارهم خالية و عظامهم بالية و رسومهم قد عفت و جسومهم قد انطفت فاصبحوا رميما فى التّراب و اقفرت منازلهم قد عطّلت مقاصرهم . * 29
پيرهزن چون جواب سخن بر اين جمله شنيد به حكم : المصيبت اذا عمّت طابت * 30 اندك مايه تسلى يافت و بر مفارقت فرزند دلبند ، مصابرت نمود و اسكندر در قصبهء شهر زور از جهان رحلت كرد و جمعى گويند در زمين بابل . و بعد از وى سلطنت « 1 » بر پسرش عرض كردند ، قبول نكرد و به خواندن علوم و مدارست حكم مواظبت نمود و طريق زهد و عبادت و تبتل و انابت پيش گرفت و گفت :
سكندر كه از علم با بهره بود * به دين و خرد در جهان شهره بود
به عقل و به دانش سرافراز بود * ز شاهان به انصاف ممتاز بود
چو در جنگ بردى به شمشير دست * فتادى بر اجرام اختر شكست
شدى تيره چون عرض دادى سپاه * ز گرد سواران رخ مهر و ماه
برفت از جهان با هزاران دريغ * نه او را سپه مانع آمد نه تيغ
اگر دافع مرگ بودى سپاه * سكندر بدى در جهان پادشاه « 2 »
سكندر بسى گرد گيتى شتافت * ولى چشمه زندگانى نيافت
چو او را چنين بود انجام كار * مرا حال چون باشد از روزگار
گرفتم كه عالم گرفتم تمام * جهان گشت چاكر ، فلك شد غلام
نه آخر چو كوس اجل كوفت مرگ * بريزد گل زندگى بار و برگ
حياتى كه او را ممات از قفاست * اگر آب خضر است بس بىصفاست
و از آثار او سد ياجوج و ماجوج است و شهرستان مرو و مدينه هرى و بعضى گويند
هامش
( 1 ) - ج : + را .
( 2 ) - ب : از " صفة " تا " سكندر بدى در جهان پادشان " ندارد .