كس به آسايش تن فاضل و فرزانه نشد * مرد ، فرزانه و فاضل به بسى رنج شود
گر كسى يافته باشد به مثل نامه گنج * هم بسى رنج كشد تا به سر گنج شود
چوب بىجان و جماد ار چه تحرك نكند * سختى خرط كشد تا شه شطرنج شود
گويند در وقت وفات « 1 » ارسطاطاليس را بخواند و بر گوشه مسند نشاند و گفت اى حكيم مرشد و اوستاد مشفق مرا پندى ده و منت آن بر ذمت همت من نه . گفت : لست باوّل ملك يموت قال زدنى . قال : انّ فى الآخرة لموضعين الجنّة و النّار اتدرى ما موضعك منهما . * 26
اسكندر از اين حال « 2 » گريان شد و نامهاى به مادر نوشت و وصيت كرد كه من از مدارج خاك به معارج افلاك پيوستم و رخت از فضاى نيستى به حجره هستى بردم و از فنايى فنا « 3 » به سراى بقا رسيدم .
شدم از كوى گل به منزل دل * رفتم از ملك تن به عالم جان
باز رستم ز ظلمت ظلمات * راه بردم به چشمه حيوان
شد حقيقت ، هرآنچه بود مجاز * گشت پيدا هرآنچه بود نهان
انّى اعزّيك باكرم نبيّك . * 27 اكنون كسى را به عزاى من دعوت كن كه به هيچ مصيبت از مصائب اين جهان مبتلا نبوده است و هرگز به داغ فراق عزيزى « 4 » موسوم نگشته . مادر به حكم وصيت فرزند ، هركس را كه به عزا بدين شرط استدعا كرد ، جواب داد « 5 » : كم عاينت من ذى عزّة و سلطان و جنود و اعوان تمكّن و افناهم من فى دنياه و نال منها مناه كيف نسيتهم الايّام و نعاهم الحمام . * 28
كفى گل در همه روى زمى نيست * كه بر وى خون چندين آدمى نيست
به هرذره كه آرد تند بادى * فريدونى بود يا كيقبادى
كو هوشنگ هوشمند و طهمورث ديوبند و جمشيد خورشيد راى و فريدون فرخرخ و
هامش
( 1 ) - ج : + اسكندر .
( 2 ) - ج : كلمات .
( 3 ) - ج : - فنا .
( 4 ) - ج : - عزيزى .
( 5 ) - ج : دادند كه .