چو در كارى دلت فتوى ده آيد « 1 » * ز صد مرد گواهى ده به آيد
اما از امتثال امر چاره نداشت و جز بر محجّهء انقياد رفتن طريق ديگر ندانست ؛ قصيرة عن « 2 » طويلة ، * 63 رفتن همان بود و بياض عذارش به مجاجه اوداج * 1 / 63 خضاب گشتن همان . و نازنينى كه غرّهء شمايل او قبلهء قبايل بود ؛ در عقاب عقابين دو عقاب جان شكار و دو نهنگ مردمخوار ، عرضهء هلاك و نهزهء « 3 » بوار * 64 شد و شخصى كه اگر از نازكى در لباس خورشدى ، گفتى بستر درشت است و دور شدى .
رخى كز برگ گل آزار مىيافت * تنى كز تار مويى بار مىيافت
به شمشير ستم شد كشته ناگاه * به خاك و خون بشد آغشته ناگاه
و چون شاهباز صبح از نشيمن افق ، بال ضياء بگشاد و آوازهء كشتن ايرج در افواه سپاه و حشم افتاد ، وحشت و دهشت چنان بر همگنان استيلا يافت كه عقول ، حكايت آن بى مشاهده مقبول ندارد و بيان آن جز به عيان راست نيايد ،
سينهها از نالههاى زار شد مانند رعد * ديدهها از موجهاى گريه شد همچون سحاب
آن يكى گفتى دريغ آن قامت مانند سرو * و آن دگر گفتى دريغ آن چهرهء چون آفتاب
و چون شاه از اين واقعه آگاه شد كه ماه آسمان شهريارى در محاق فراق افتاده و آفتاب سپهر كامكارى در عقده كسوف صدوف « 4 » گرفتار شده ، به جاى جامه سينه را بشكافت و عوض كلاه سر بر زمين زد * 65 و از لذت عيش و فايدهء حيات بىنصيب ماند و نزديك بود كه از آن حرقت در معرض مرضى مهلك افتد و آن حيرت و حسرت مولد « 5 » جنونى مفرط گردد . لمصنفه « 6 » :
صبّت علىّ مصائب لو انّها * صبّت على الايّام صرن لياليا * 66
هرزهر كه دست دهر « 7 » بىمهر آميخت * در حلق فريدون « 8 » جگر سوخته ريخت
هامش
( 1 ) - ب و ج : آمد .
( 2 ) - ج : من .
( 3 ) - ب و ج : نهضه .
( 4 ) - ب و ج : صروف .
( 5 ) - ب : مورد .
( 6 ) - ب و ج : - لمصنفه .
( 7 ) - ب و ج : چرخگردان .
( 8 ) - ج : در حلق من پير جگرسوخته ريخت .