تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى ) — صفحة 914

مساهمون:

ص٩١٤
يك بار رو به آن برج نهاد و اهل قلعه به جنگ باز ايستادند و داد پهلوانى و دلاورى دادند و آن روز آن دو لشكر محاربه‌اى كردند كه شرح آن هنگامه به تحرير خامه و تقريرنامه راست نيايد و عاقبت اهل قلعه برج را برآورده راست كردند و مدت محاصره متمادى شد . روزها گمان آن بود و در آئينهء خيال چنان مىنمود كه در قلعه يك متنفس نيست و آن‌كه روز به سربار و آيند و با كسى به سخن درآيند و شب « حاضر باش » گويند و چراغ نمايند مطلقا واقع نبود و بىتكلف آن دو امير صائب تدبير ، امير سلطان و امير نور سعيد قلعه‌داريى كردند كه بهتر از آن مقدور نباشد . گاهى صد و دويست چون شير گرسنه از قلعه بيرون مىتاختند و صيدى چند انداخته قوت سرپنجه و زور بازو ظاهر مىساختند و روان عنان به طرف قلعه باز پيچيده و همان‌دم در قلعه درآمده دم در مىكشيدند . و اهل قلعه را از قلت قوت قوّت فوت شده بود و اختلال به احوال راه يافته و لشكر منصور مىدانست كه اهل قلعه ذخيره‌اى ندارند و به حيله و تدبير روزى به شب مىآرند و نيز گمان مىبردند كه از بيرون چيزى به قلعه مىبرند و چگونگى آن معلوم نمىشد . امير شجاع الدين شير حاجى فكرى صواب كرده نوكرى را كه ميرزا محمد جوكى مىشناخت گريزانيد و آن نوكر به قلعه رفته و شاهزاده او را شناخته رعايت فرمود و از آمدن استفسار نمود . نوكر به عرض رسانيد كه امير شير حاجى جزوى وجهى به تحويل بنده كرده بود و از آن چيزى باقى شد و امير نسبت با من تشدّد نمود و بند فرمود و چون خلاص شدم به اين‌جا پناه آوردم . مصرع
از بد حادثه اين‌جا به پناه آمده‌ام « 482 »
شاهزاده او را نوازش نموده به كارى تعيين فرمود و او چند روز به سعى تمام تفحص كرده شرح احوال باز دانست و باز گريخته پيش امير شير حاجى آمد و عرضه داشت كه در اردو بازار فلان نام شخصى است كه هر روز آنچه مردم قلعه را مىبايد
هامش
( 482 ) . ديوان حافظ طبع خلخالى 175 : ما بدين در نه پى حشمت و جاه آمده‌ايم از بد . . . .