پيش آمد و آن حضرت دستها گشاده كه فرزند را در آغوش مهربانى كشد ، ناگاه طناب چتر به دستار شهزاده رسيد و دستار از سر او افتاد . فرياد از نهاد خلايق برآمد و دستار بر سر نهاده شرف آغوش و پاىبوس جدّ بزرگوار و خاقان روزگار دريافت و آن حضرت حصار نيرهتو را به نظر احتياط درآورده به اتمام مهمات آن اشارت فرمود و به جانب سرير سلطنت معاودت نمود و مملكت كابل و غزنين و ساير بلاد و نواحى آن زمين به مهر سپهر سلطنت و شهزادهء ستوده شعار ميرزا قراچار ارزانى داشت و تمام اختيار آن بلاد و ديار به حسن راى رزين و انديشهء دوربين او باز گذاشت و شاهزاده اجازت يافته آخر ماه رجب عزيمت نمود .
و سيم ماه شعبان ، ميرزا سلطان مسعود به موجب فرمان حضرت خاقان سعيد به دار السلطنهء هرات رسيد و چند روز به سبب آنكه اخبار ناخوش از جانب شاهزادهء نامدار به مسامع جلال رسيده بود شاهزاده را صورت ملاقات جدّ بزرگوار به هيچوجه روى ننمود . عاقبت سعادت ملازمت دريافته به دولت دستبوس رسيد و به صنوف شفقت و فنون عاطفت مشرف گرديد .
و در اين سال ، حضرت اعلى در باغ نو قشلاق فرمود و زمستان بسيار دشوار گشت و بسى مواضع خراب شده باقى روى به اختلال آورد .
و در اين سال ، حاوى اوراق ، عبد الرزاق بن اسحق ، را حضرت خاقان سعيد امتحان فرمود و سبب آن بود كه جماعتى از ارباب حقد و اصحاب حسد كه
فِي جِيدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ
« 239 » به اقتضاى نفس خبيث و اغواى طبع ركيك خبث اين فقير كردند . « 240 » مولانا جلال الدين به اتفاق مولانا « 241 » محمد صدر گفتند كه خود را طالب
هامش
( 239 ) . سورة لهب 5 .
( 240 ) . يعنى مرا بد گفتند [ - يعنى از من بدگوئى كردند ، بد من پيش ديگران گفتند ] . خواجه حافظ راست :پير گل رنگ من اندر حق ازرقپوشان * رخصت خبث نداد ارنه حكايتها بود( 241 ) . ممكن است مراد از مولانا جلال الدين عبد الرحيم صدر برادر اعيانى مولانا شهاب الدين لسان است كه مذكور است در سطور بعد . براى هردو ر ك به حبيب السير ج 3 جزو 3 ص 148 .