خود را حاكمى مستقل مىدانست و در زمان ميرزا عمر ، امير جهانشاه جاكو امير شيخ محمد را به قتل آورد و ميرزا عمر امير باباحاجى را با جمعى امرا فرستاد كه امير جهانشاه را گرفته پيش او برند . جماعت امرا بر امير جهانشاه مسلط شده باباحاجى را بر آن داشتند كه به جهت قصاص خون پدر او را به قتل رسانيد و شرح اين سخن در قضاياى ميرزا عمر گذشت .
و در وقت توجه ميرزا عمر به جانب خراسان ، امير باباحاجى توقف نموده تخلف ورزيد . در اين ولا كه حضرت خاقان سعيد سايهء التفات بر ممالك آذربايجان انداخت و قراباغ اران را به قشلاق همايون مشرف ساخت ، امير باباحاجى توهم نموده خود نيامد و برادر خود را به خدمت آن حضرت فرستاد و حضرت اعلى فرمودند كه ما چون گناه او را عفو كرديم ، چرا خود نيامد و حكم جهانمطاع نفاذ يافت كه ميرزا بايسنغر به آن طرف عزيمت نمايد و امير باباحاجى را به پايهء سرير اعلى رساند . و امير باباحاجى قلعهء گاورود را استحكام داده مستعد جنگ ايستاده بود . فى الواقع كه امير باباحاجى سردارى دلاور بود . چنانكه چند سال كه قرايوسف در آن مملكت استقلال داشت ، امير باباحاجى به او طريق مخالفت مىسپرد و مدّتى مديد اين شيوه به سر برد تا آخر كار خود پيش قرايوسف رفت و امير يوسف به غايت ممنون شده مواضع كه در اطراف قلعهء گاورود بود بر او مسلم داشت چنانچه شرح اين سخن در قصهء معاودت قرايوسف از جانب اصفهان گذشت ، يعنى در سنهء ست عشر ، قرايوسف قصد اصفهان كرد و به سبب مرض از راه بازگشت و در وقت بازآمدن ، امير باباحاجى پيش او آمد چنانچه در آن محل مسطور است .
القصّه شهزاده در قلب شتا كه مقلوب او مقبول عقلاست ، به ظاهر قلعهء گاورود رسيد . امير باباحاجى در موافقت متردّد و از مخالفت متوهم بود . ميرزا بايسنغر قاصد پيش او فرستاده مرحمتى كه از اين خاندان همايون شامل حال پدر و قبايل او شده بود ياد فرمود و فرمود كه در اين كار به چشم عقل نگاه بايد كرد كه مآل
مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى ) — صفحة 287
مساهمون: كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى
ص٢٨٧