ملازمان فتنهجو تخيّلات سلطنت و تسويلات شيطنت در خاطر شاهزاده نشانده او را بر آن داشتند تا بىموجبى شب دوشنبه نوزدهم رجب از دار السلطنه عازم قندهار شد .
چه اعوان و انصار او در آن ديار بسيار بودند و هم در ساعت خبر به سمع اعلى رسيد .
آن حضرت ميرزا بايسنغر را فرمود كه با دلاوران پسنديده و دلاوران كارديده بر بادپايان چون عمر شتابان به جانب ولايت هراترود روان شدند و امير حسن صوفى ترخان و امير فرمان شيخ و جمعى امرا بر اثر شهزاده روان شدند و ميرزا قيدو نيمشب به قريهء توران رسيده و بوته داروغهء او به شهر مىآمد . نوكران ميرزا قيدو خواستند كه اسبان بوته را بگيرند و نتوانستند و مردم بوته دانستند كه شاهزاده رو به راه فرار بل ادبار نهاده بوته بازگشته قاصدى چون باد به او به فرستاد و شرح واقعه پيغام داد . ميرزا قيدو صباح به حوالى اوبه رسيد . وقوف او بهيان دانست . مجال توقف نبود . به سرعت عزيمت نمود . خواجه نظام الدين كه ضابط ولايت بود با جمعى در عقب او روان شد و شاهزاده ساعتبهساعت ايستاده جنگ مىكرد تا جنگكنان به مزرعهء ناب رسيدند . ميرزا قيدو در پناه ديوارى كمين كرد و چون نظام الدين شيرازى و اوبهيان از او گذشتند ، ميرزا قيدو بر ايشان تاخت و مجموع را پريشان ساخت و خواجه نظام الدين را زخمى سخت رسيد و ميرزا قيدو به قريهء سپرز رفته مردم آنجا نيز آگاه بودند . ملك قطب الدين سر راه گرفته جنگ مردانه كرد و بهلول را كه پشت سپاه ميرزا قيدو بود به قتل آورد و ميرزا بايسنغر چاشتگاه به قصبهء او به رسيد و زخميان مزرعهء ناب را ديد . باوجود شدّت گرما و حرارت هوا نه از فوت آن جماعت كه فدايى شدهاند در دل يأسى و نه از عدّت ايشان كه بىباك گشتهاند در خاطر هراسى .
بيت
چو رستم رخش را از صف برانگيخت * وزان شورش چو دريا كف برانگيخت
و ميرزا قيدو را در حوالى قريهء سپرززمانى توقف شده بود و منغلاى