حضرت شفاعت فرزند سعادتمند قبول فرمود و ميرزا بايقرا شب شنبه پنجم رمضان شرمسار و خجل از شيراز بيرون آمده شرف دستبوس يافت و آن حضرت ذيل عفو بر زلت او پوشيده از گذشته درگذشت و غير از دو سه تن كه از براى صلاح عام به ياسا خاص شدند هيچ آفريده به امرى مؤاخذ نگشت و چشم عنايت بر اهالى آن مملكت گماشت و شعار استشعار
مصرع
از چهرهء روزگار ايشان برداشت
ذكر حالاتى كه بعد از واقعهء ميرزا بايقرا وقوع يافت
چون خاطر حضرت اعلى از قضيهء ميرزا بايقرا فراغى يافت و او نيز از غايت انفعال مجال ملازمت نداشت و گذاشتن او در آن ممالك محل اعتماد نبود ، راى عالى چنان اقتضا فرمود كه او را به طرف قندهار و گرمسيرات فرستد تا به ميرزا قيدو مصاحب باشد و خدمتش را به معتمدى سپرده روان داشت و موكب عالى به دار الملك شيراز درآمد و فرمان قضا مضا نافذ شد كه عظماى امرا با لشكرها كه در عهدهء اهتمام ايشان است به علفخوارها روند . امير يادگار شاه ارلات و امير نوشيروان برلاس با لشكرهاى برانغار به طرف قلعهء سفيد و شولستان رفتند و امير شاه ملك با تومانهاى جوانغار به جانب شبانكاره روان شدند و ميرزا رستم عازم اصفهان گشت .
و آن حضرت بلدهء فرخندهء شيراز محل اقامت ساخت و به مصالح مملكت پرداخته مفسدان را برانداخت و اساس سلطنت فارس كه سمت اندراس يافته بود بار ديگر به عدل شامل آن حضرت معمور شد و امراى لرستان و شولستان
مصرع
به درگاه عالمپناه آمدند
و ملك گرگين از ولايت لار و ناحيت دريا بار احرام كعبهء آمال بسته به شرف قبلهء اقبال مشرف شد و پيشكشهاى پادشاهانه به موقف عرض رسانيد و محل قبول يافت و آن حضرت همه را انعام و اكرام فرموده به اوطان و بلدان ايشان اجازت