صد و شانزده
قربانت شوم ! دو هفته است كه مراسله از سركار عالى وصول ننموده است و جواب مطالب در عقدهء تعويق است . هفتهء گذشته شهر رفتم . مشهدى حاجى آقا در بنده منزل آمده عنوان از رسيدگى حساب نموده . گفتم :
« چرا منفعل نمىشويد ؟ مگر نبود كه قبل از رفتن به كاشان شب در قلهك آمدى و پس از رسيدن به حساب باقى آوردى و با كمال جدّ و اصرار و عجز و الحاح از اينكه مخارج من زياد است و با جمعى عيال و اطفال ماهى سه تومان كفايت مخارج مرا نكرده است ، خواهش نمودى كه اين باقى را از من رفع نماييد و من از كثرت اصرار تو هرچه گفتى در جزء حساب آوردم ؟ چهگونه شد كه در كاشان رفتى اظهار نموده بيست تومان طلبكارم ؟ اگر تو طلبكار بودى ، مىگذاشتى نيم ساعت از وصول آن بگذرد و بعد وجه مىگرفتى سند ذمّهاى مىسپردى . »
ديدم به نوعى جواب مىدهد كه مفاد آن اين است كه احسانى در حقّ او بشود .
مقصود او اين است كه حساب او را همانطور كه بيست تومان طلبكار شود ، بنويسم و به سركار تكليف نمايم اين وجه را به او مرحمت نماييد . حال اگر سركار نيّت انسانى در خاطر شريف داريد ، اين بيست تومانى كه منظور دارد به او مرحمت فرماييد از بس التماس نموده ، وعده دادهام كه به سركار خان بنويسم ، مرحمتى دربارهء او بفرماييد . مخصوص اينكه حال در تهران بىكار است . هفتهء گذشته با او قرار دادم در اين هفته به شهر آمده ، اسباب والده را تسليم مىنمايم .
اتّفاقا در اين هفته بهواسطهء كثرت كار دفترى نتوانستم به شهر بروم . سركار ميرزا زين العابدين خان هم با ناخوشى بسترى شدهاند و عموم كارها به عهدهء مخلص