تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مراسلات طهران ( فارسى ) — صفحة 278

مساهمون:

ص٢٧٨
حال وزارت خارجه تكليف مىكند رفتن او را ، كه مرهون است ، به تصديق اهل خبره ، از باب طلب قبول نماييد . حال مانده‌ام مسايل [ را ] اگر مصلحت مىدانيد ، به همين نوع معمول دارم . در باب طلب از ميرزا ابو القاسم خان مطالبه نموده‌ام ، ايشان خواهش دارند فرع آن را بدهند ، اصل را تجديد نمايند . بيست تومان به نوّاب اكبر ميرزاى معهود دادم . ده تومان آن را سيّم ذى حجّه مسترد و ده تومان ديگر را هم اين اوقات خواهد داد . در خصوص تنخواه معامله دادن چنين است كه مرقوم فرموده‌ايد . و اللّه ، چنان از مخالفت عهود مردم و تقلّب آن‌ها و توارد صدمات و شكايت و اشكالات حاصله از نيّات رذيلهء آن‌ها خسته و آزرده شده‌ام كه فوق آن متصوّر نيست . بارها خواسته‌ام از روى عجز و انكسار از سركار مسألت نمايم كه قدرى مهجور را از موارد اين نوع اشتغالات و اشكالات آسوده فرماييد . تصوّر كردم شايد خاطر شريف را گواهى داده شود . همين گفت‌وگوى با ارباب پىعهد بوده را اگر بخواهم شرح دهم ، مثنوى هفتاد من كاغذ مىشود . اين مطالب كتبى شمّه‌اى وقوعات خارجى است ، چه‌گونه قوّهء كفايت از نگارش تمام وقوعات را مىنمايد . در فقرهء ديوار زمين ، اگر بخواهم شرح و تفصيل واردات بىانصافى و بىمروّتى شخص معهود و تمام كلّيات و جزئيّات ماوقع را عرض كنم ، واقعا يك هفته بايد به رقومات تفصيله بپردازم . عجالتا پس از چند دفعه آوردن مشهدى حاجى آقا به قلهك و رفتن خودم به شهر و طفرهء مشار اليه از نوشتن تمام حساب بنّايى و جمع و خرج آن و بىملاحظگى و بىعدالتى او ، عاقبت مجبورا دو روز و يك شب او را نگاه داشته ، تفريغ حساب نموديم . با وجودى كه هرچه خود از حساب داده است هشت نه تومان باقى او است ، خشت‌مال و چينه‌كش هم كلّى از او طلب‌كارند . مىدانم تنخواه نقد ، ذخيره خيلى كرده است . ولى همه را به آه و ناله و تزويرى متكلّم است . صورت‌حساب او را خواهم فرستاد . خداوند ناخن به اين‌گونه اشخاص ندهد ، كه تا موقع ببينند ، تا [ ناخوانا ] نقب خواهند كرد . عجالتا بنّايى را لنگ كردم ، او هم براى خود راه مىرود . اتلاف مال به اين شدت لازم نيست . قدرى از خستگى ردّ و بدل با اين شخص و اشخاص ديگر از قبيل چينه‌كش و غيره بيرون آمده ، به ترتيب وصفى در ثانى كه اتلاف مال درآورده نيآيد ، به اتمام كار اقدام خواهد شد . با وجودى كه هنگام نوشتن حساب ، به او سپردم به شهر مىروى ، لازم نيست در آن زمين كار