ملك التجار و حاجى سيد اسمعيل صراف دانستند ، چنانكه تا امروز هم كسان حاجى سيد اسمعيل صراف اسكناس دادوستد نمىنمايند . بهعلاوه موقوف شدن رژى را در ايران در عهد سلطنت شاه شهيد و تلگرافات جعلى از طرف عتبات عاليات براى حرمت تنباكو از حاجى ملك دانستند . از اين گذشته ، ديگر ملك التجار براى وزراى ايران هم اعتبار بهجاى نگذاشته بود ، زيرا كه در مجلس دربار خود ديدم به ميرزا ابراهيم خان معاون الدوله كه در آنوقت وزارت تجار را داشت به مزاح گفت « لصتم » و اين كلام اوباش و الواط ايران است [ و ] مخفف « مخلصتم » مىباشد ! معاون الدوله كه مرد باحيا و معقولى است رنگبهرنگ شده ، پاسخش نداد .
مع الجمله ، جناب امين الدوله صدراعظم كه از مزاحپيشگان و لودگان نفرت داشت و فتنههاى ملك التجار را نيز مىدانست كه به زودى ضررهاى عمده به دولت ايران وارد مىآورد ، حكم داد او را گرفته به قلعه اردبيلش فرستادند . ملك التجار در همانجا نيز مشغول تحريك تجار آذربايجان و علماى آنجا بود كه تلافى به صدراعظم بكند .
اخراج بصير السلطنه
در اواسط سال پانزده ، خان خان بصير السلطنه ناظم خلوت همايونى كه در حقيقت رياست خلوت را داشت و محرميت مخصوص در خاكپاى همايونى پيدا كرده بود و اسباب غرور او شده ، با يكى از پيشخدمتان كه [ از ] برآوردگان مخصوص همايونى بود طرف صحبت شد و بعضى كلمات ناشايست گفت و خيالات زشت دربارهء او به خاطر نهفت ! پيشخدمت مذكور سراسيمه به خاكپاى مبارك شده ، واقعه را به عرض رسانيد .
از آن طرف حكيم الملك ( وزير دربار ) كه در آستان شهريارى قربى به كمال داشت و چندى بود با بصير السلطنه نرد عداوت مىباخت ، موقع را غنيمت شمرد و مثالب و معايب بصير السلطنه را معروض داشت . اعلىحضرت شاهنشاهى بصير السلطنه را احضار كرد و با او فرمود قدر نعمت ندانستى و شكر مرحمت بهجاى نياوردى . ترا از پستى به مرتبه وزارت و امارت رسانيدم ، اينك اصل خود بروز دادى و با مخصوصان خلوت من بدانديشيدى . ديگر در اين شهر نمان .