برويد ، اطمينان به اين مردم نميتوان كرد در روز سختى انسان را تنها مىگذارند ، بارى آنروز بهرشكلى بود گذشت . . . همين روزها اواخر صفر بود ( 1325 ه ) من خبر دادم ، مردم در مسجد جمع شده موعظه بليغ در امر به اتحاد و نگاهداشتن حرمت علماء كردم و مردم را خيلى نصيحت نمودم و از آشوب منع نمودم ، و وخامت عاقبت آن را از تسلط دول اجنبيه و رفتن مذهب گفتم ، مجملا مجلس طولانى شد ، صحبت شد و بعد از يك هفته از آن مقدمه مذكوره اتفاق افتاد .
ماه ربيع الاول 1325 شد ، شب ششم ماه از تلفون اطلاع داده ملك التجار و حاج نظام الدوله و حاجى جليل مرندى و آقا موسى 46 مرتضوى مرا خواستند تلفنها بهم بسته صحبت كردند كه شيخ سليم مفسد است بايد از شهر بيرون برود ، مجتهد را پاى تلفون احضار كردند و قرار شد فردا در خانه مجتهد جمع شده قرار بگذارند .
صبح در خانه ملك التجار اصناف و اعضاى انجمن و غيره جمع شده مشورت كردند بعد به خانه مجتهد رفته در ضد شيخ سليم و ميرزا على واعظ مذاكرات كرده بالاخره حكم اخراج او را صادر كردند ، با مهر انجمن كاغذ نويساندند ، عصر مردم در انجمن جمع شده ايستادگى كردند كه آن كاغذ را بايد پس بدهند ، جمعى به خانه مجتهد رفت كه كاغذ را پس بگيرد ، نداد ، التماس كردند بالاخره قهر نموده برخواسته بودند ، مجتهد هم برگردانده كاغذ را رد نمود و مردم شوريدند كه بايد مجتهد برود شب هفتم مصمّم شد برود ولى بعد از دو سه روز صبح مردم شوريدند كه بايد امروز برود ، همانروز از شهر بيرون رفت و من هم پايم درد مىكرد و ناخوش بودم .
همدردى ثقة الاسلام با علماء
روز هشتم ( ربيع الاول 1325 ه ) معلوم شد حاجى ميرزا محسن آقا با برادرانش از شهر بيرون رفتهاند ، من هم مصمم شدم بروم ، جمعى به منزل آمده مانع شدند ، من گفتم تا حاجى ميرزا محسن آقا و مجتهد برنگردند من نمىمانم بعد از سئوال و جواب بسيار