قدى علم نمايند و قدمى بردارند ، غره ماه ذيقعده نوشتم ابدا جوابى نداديد ، حالا هم ميگويم باز جواب نخواهيد داد و خواهيد گفت « الان و قد علقت مخالبنا به . . . بآئينم و بدينم قسم ( يعنى بهيچقسم ) غالبيت طرفى عين مغلوبيت است و مثل غلبه عضوى از اعضاى انسانى است بر عضو ديگر ، و مانند بريدن دست است سر را « فكر نان كن كه خربزه آب است » آب هم يخ كرده . ، . دست راستم درد مىكند نمىتوانم بنويسم اگر مانع نداشتم ميديد كه چه مىكردم . شكر به خدا بكنيد كه بيشتر از اين طاقت ندارم ، زياده عرضى ندارم .
* * * شنيدهام سپهدار ببعضى اشخاص كاغذ نوشته ، اما نديدم ، فقط كاغذى كه بانجمن نوشته شده بود ديدم البته صورت تلگرافات خراسان را ملاحظه كرديد ! ! ! شهرت دادهاند كه حضرت و الا به طهران رفتنى هستند ، حتى در باسمنج جار زدهاند كه هركسى با كسان ايشان حسابى دارد پرداخت نمايد ( بنده تا يكدرجه تصديق دارم ) كه بايد بروند اما درست نمىتوانم باور نمايم . . . در خصوص مامورين هيئت علميه نمىدانم چه كرديد ؟ .
* * *
نامه شماره 70 - هشتم محرم 1327 بعنوان مشكوة الممالك
حالا كه تكليف بآمدن هيئتى از اردو به شهر شده نميدانم تكليف شخص جنابعالى چه خواهد بود ؟ بعقيده بنده اگر خود را داخل نكنيد بهتر است ، از آنجا جزو هيئت مبعوثين آمدن در حقيقت نوع ديگر جلوه خواهد شد . عقيده بنده اين است كه