افساد كه قالع بنيان استقلال دولت و ملت است ميگردد و آب حيات جاويد دولت و ملت را زهرآلود كردن خلاف عقل است ، بالجمله باقتضاء طبع اصلاحجوئى كه به حمد إله طينتم بر آن مجبول است آنچه مقدورم بود گفتم و كردم .
چون هواى نفس جمعى را مخالف خود ديدم ترك ماجرا كردم و در اين مقدمه حاليه هرچه در جزو با عدم نفوذى كه داشتم سعى در اصلاح كردم فايده نديدم . بالاخره گوشهء انزوا را سختتر گرفتم و در خانه خود را بالمره بستم و گمانم اين بود و هست كه اگر پارهء عوام از من نپذيرفتند لااقل خواص و عقلا و كارآگاهان مسلك اقتصادى و اصلاحى مرا كما هو حقه ميدانند و سعى من در حفظ حقوق حقه حقيقه دولت و ملت و زحماتم در ائتلاف و اتفاق و اتحاد و وجود واحد شدن اين دو بر همه مكشوف و مبرهن است و معارضاتم با اشخاص چند كه چندى در تبريز مركز دواير تضيع حقوق شده بودند بر احدى مخفى نيست . مجملا آشوبطلبى و انقلابجوئى را برحسب حكم شرع و عقل منكرم و در حفظ حقوق مملكت و سعى در ترقى مادى و معنوى آن خوددارى ندارم ، و در اداء تكاليف شرعيه و عقليه بجز خدا از كسى متوقع تحسين نيستم و جز اينكه از اظهار لطفى كه بعد از ديران و دوران فرمودهاند عرض امتنان نمايم ، عرض ديگرى نمىكنم . على
* * *
نامه شماره 57 - دهم جمادى الثانى 1326
هفتم ماه كاغذى حاوى اوضاع تبريز نوشته و بتهران فرستادهام كه از آنجا بفرستند ، نميدانم رسيده است يا نه ؟ به حمد إله در شهر ما يك درجه امنيت حاصل است ،